roman آرامم (2)
فصل دوم:
شكلات 78 درصد رو از توي جعبه ش در آوردم و گرفتم جلوي تارا .... تارا يه نگاه به شكلات تلخي كه توي دستام بود انداخت و گفت:
تارا: دوباره رفتي از اين شكلات ها گرفتي...... آخه من نمي دونم تو چه جوري اينا رو مي خوري؟ .....
بي خيال حرف هاي تارا يه تيكه از شكلات كَندَم و گذاشتم توي دهنم.... طعم تلخ و ترشش رو با تموم وجود چشيدم.... عالي بود... واقعا نمي فهميدم چرا تارا بايد اين حرف رو بزنه......
تارا: نگاه كن چي جوري ميخوره..... دختر حالمو به هم زدي......
_ خيلي هم دلت بخواد..... من كه عاشقشم ..... حرف نداره .....
_سلام خانوم ها......
برگشتم طرف صدا...... درست روبه رومون رضا يوسفي و ساسان كياني دو تا از بچه هاي كلاس ايستاده بودند و داشتند با اصرار ما دو تا رو نگاه مي كردند......جواب سلامشون رو داديم منتظر مونديم تا حرفشون رو بزنن.......
يوسفي: ببخشيد خانوم شايسته ....مي تونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم .....
نگاه كردم به سمت تارا كه داشت با يه لبخند موذيانه منو و رضا رو نگاه مي كرد .... اصلا حوصله ي رضا و حرف هاي تكراري هميشگيش رو نداشتم ...... مظلومانه نگاه كردم به تارا تا شايد اون يه چيزي بگه و منو نجات بده از اون وضع نا فُرم ....ولي تارا هم عين خيالش نبود و داشت با آرامش برام چشمك مي زد.....
بي خيال كمك تارا شدم و از جام بلند شدم و بسته ي شكلات رو چپوندم توي كيفم:
_ فقط اميدوارم كوتاه باشه آقاي يوسفي .....
يوسفي: حتما .... خيلي ممنون كه قبول كرديد.....
كنارش ايستادم و با هم از ساسان و تارا دور شديم ..... قد متوسطي داشت كه من اصلا نمي پسنديدم .... با اينكه خودم جز آدم هاي متوسط رو به كوتاه بودم ولي اصلا برام جالب نبود يه مرد قدش 170 باشه .... ولي از حق نگذريم قيافه ي خوبي داشت.... البته به نظر تارا .... وگرنه به نظر من زيادي ملوس بود براي پسر بودن......صورت گرد و سفيدي داشت با موها و ته ريش قهوه اي و چشماي قهوه اي روشن......
كيف سامسونتش رو از دست راستش داد به دست چپش وبالاخره زبونش رو چرخوند توي دهنش:
يوسفي: واقعا ببخشيد خانوم شايسته كه دوباره مزاحمتون شدم.....
هر چي بدم مي اومد از تعارف كردن و الكي حرف رو پيچوندن رضا عين خود اين آدم بود....... من كه مي دونستم دوباره چي مي خواد بگه ...فقط نمي دونستم چرا هر بار همين مقدمه ها رو مي چينه.... حداقل يه ذره هم ريتم حرف زدنش رو عوض نمي كرد كه آدم دلش يه ذره خوش بشه......
يوسفي: راستش مي خواستم در مورد همون مسئله باهاتون حرف بزنم..... مي خواستم اگه ميشه يه بار ديگه در خواستم رو ....
_ ببينيد آقاي يوسفي ..... من نمي دونم چي جوري بايد جواب شما رو بدم كه راضي بشيد .... من دفعه هاي پيش هم جوابتون رو دادم .....ولي شما انگار هر بار اميد داريد معجزه بشه ..... من اصلا قصدم بي احترامي نيست .....به خاطر همينم الان اينجا ام .... وگرنه اصلا تا اينجا هم نميودم .... اما با همه ي احترامي كه براتون قائلم بازم بايد بگم كه جوابم منفيه .... واقعا متاسفم.... اميدوارم اين دفعه ديگه حرفم رو قبول كنيد ...با اجازه......
بدون اينكه منتظر ادامه ي اراجيفش باشم به سمت تارا رفتم كه داشت با ساسان حرف مي زد ......
--------------------------------------------------------------------------------
بدون اينكه منتظر ادامه ي اراجيفش باشم به سمت تارا رفتم كه داشت با ساسان حرف مي زد ...... با ديدن من حرفش رو قطع كرد و رو به ساسان گفت:
_ با اجازه آقاي كياني .... بعدا در مورد اون كنفرانس با هم حرف مي زنيم.....
واومد به سمت من كه منتظر داشتم نگاهش مي كردم..... برگشتم و بي توجه به تارا رفتم به سمت دانشكده..... تارا از پشت سر صدام كرد و چادرم رو توي دستش گرفت و كشيد......
تارا: كجا مي ري؟ .... وايسا با هم بريم ......
_ تارا من نگفتم دفعه ي ديگه اين پسره اومد كمكم كن با هم دَكِش كنيم ..... تو چرا مثل يابو نشسته بودي و هيچ غلطي نمي كردي؟
تارا :عفت كلام داشته باش خواهر ..... اين چه وضعه حرف زدنه؟......بده مي خواستم يه لطفي در حقت بكنم و از ترشيدگي نجاتت بدم ....ولي خودمونيما ..... توهم خري هستي براي خودت...... چرا آخه اين پسره رو اين قدر اذيت مي كني؟......
دستم رو گرفت توي دستش و منو توي جام نگه داشت.... رنگ شوخي نگاهش جاش رو به غم داد.....
تارا: نكنه هنوز به اون فكر مي كني؟...آره؟... آخه آرام ،چرا داري به خاطر يه حس مسخره توي 17سالگيت زندگيت رو خراب مي كني؟......فكر مي كني اين جوري جلو بري تهش چي ميشه ؟ها؟.....ميشي يه آدم تنها كه هيچي رو توي زندگيش تجربه نكرد جز يه عشق بچگونه ...... جز خرد شدن جلوي يه پسر عوضي .......جز از دست دادن غرورش به خاطر يكي كه ارزشش رو نداره..... به خاطر يكي كه حتي رحم نكرد به اون نسبت فاميلي كه با هم داريد و خيلي راحت پَسِت زد.......اگه مي خواي اينجوري زندگي كني واقعا برات متاسفم ..... از صميم قلبم .........
دستم رو ول كرد و بي توجه به من و آتيشي كه به جونم انداخته بود رفت به سمت در ورودي دانشكده.......نمي فهميد با اين حرفاش نه تنها عقلم به قول خودش سرجاش نميومد... بلكه باعث ميشد اون حرارت شديدي كه توي قلبم بود رو هم بيشتر حس كنم...بيشتر حس كنم كه درست 2 سال پيش ، وقتي 18 سالم بود ....چي جوري دلم شكست .... چي جوري شدم بازيچه ي دست يه پسر كه هنوز هم كه هنوزه حاضر بودم به خاطرش هر كاري بكنم..............
حاضر بودم هر كاري بكنم كه ببينمش ويه بار ديگه اين اجازه رو داشته باشم كه غرق بشم توي سياهي چشماش..... لعنتي تارا .... نمي دونست با حرفاش چقدر دوباره داغونم مي كنه.....
دستام رو بردم سمت صورتم و گذاشتمشون روي چشمام و تا مي تونستم فشار دادم تا شايد اشك ها روشون كم بشه و زور نزنن براي بيرون اومدن از چشمام ......
دوباره ياد اون روز افتادم كه بهم گفت بهتره هر چه زود تر به هم بزنيم ....ياد خودم افتادم كه ازش خواهش كردم ديگه حرف از جدايي نزنه ..... ياد صداي بي رحم اون افتادم كه گفت نكنه فكر مي كردي مي خوام باهات ازدواج كنم...... و ياد چشماي گريون خودم و صداي بغض كردم افتادم كه آروم بهش گفتم اميدوارم اين حس رو تجربه كني..... حس خرد شدن و له شدن خودت ...غرورت .....قلبت ......
و من گم شدم .... گم شدم توي يه زندگي كسل كننده و روزمره ..... خودم خواستم خودم رو گم كنم..... گم كنم بين درس خوندن .... بين اينكه الكي نشون بدم دغدغه ام فقط اينه كه داروسازي قبول بشم .....عوض شدم .... تغيير كردم و شدم ايني كه الان بودم......از يه دختره احساسي و پر از عشق كه سريع احساسش رو نشون ميده ..... شدم يه دختر خشك و جدي كه احساسش رو قايم ميكنه توي راهروهاي قلبش ....
تنها وجه تشابهم با گذشته اين بود كه هنوز هم عاشق بود م..... با وجود تموم سعي اي كه كرده بودم براي فراموش كردن دو تا چشم سياهش .....براي فراموش كردن تن حرف زدنش .....براي فراموش كردن خنده هاي بلندش.....اما بازم عاشق بودم.....
غرق شدم توي زندگي و روزمرگي ايش تا شايد يادم بره اونو .... تا شايد تنفر جاش رو باعشق عوض كنه.... ولي نشد .... ياد كارتون آنشرلي افتادم ...... ياد اون جمله ي اولش.... آنه تكرار غريبانه ي روز هايت چگونه گذشت؟..... حالا بايد يكي از من مي پرسيد.... آرام تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت................
دستام رو از روي صورتم برداشتم و يه نفس عميق كشيدم ..... نبايد گريه ميكردم..... اين قولي بود كه به خودم دادم .... بعد از يه هفته حبس كردن خودم توي اتاق ..... اين قول رو به خودم دادم تا نشون بدم كه اصلا ككم هم نگزيده .....عين خيالم هم نيست ..... براي اينكه الكي نقش بازي كنم و نشون بدم كه مثلا خيلي قوي ام .... ولي خودم مي دونستم كه چقدر قلبم تنگ شده ست و كمرش خم شده است زير بار اين همه غم......
دستمو بردم سمت چادرم و كشش رو روي سرم مرتب كردم و قدم برداشتم به سمت دانشكده تا دوباره خودم رو غرق كنم توي تكرار غريبانه روزهايم........
--------------------------------------------------------------------------------
در خونه رو كه باز كردم ... بوي قيمه خورد به دماغم......در رو بستم و چادر رو از روي سرم برداشتم.......مامان داشت توي آشپزخونه سيب زميني سرخ مي كرد .....
از پشت سر بغلش كردم و زير گوشش گفتم:
_ سلام ماماني خوشگل خودم..... خوبي؟
مامانم برگشت به طرفم.... يه لبخند نشوند روي لبهاش:
مامان:سلام به ارام خودم..... باز تو خودت رو لوس كردي؟
_ چي كار كنم ديگه.... بالاخره يكي يه دونه ي خونم ......
صداي در بلند شد و من و مامان هر دوتامون همزمان به سمت در رفتيم ....
بابا سلام بلندي كرد و طبق معمول دست مامان رو گرفت توي دستش و آروم گفت:
_ خسته نباشي خانوم خودم.......
بعدش نوبت من بود .... جلو رفتم و دستام رو دور گردن بابا حلقه كردم....و يه بوس روي گونه ش نشوندم.....
بابا: احوال آرام بابا چطوره؟.... چرا هنوز لباست رو عوض نكردي دختر؟
_ خوبم بابايي خودم......مي خواستم اول عرض احترام كنم خدمت شوما.....
بابا: يه چيزي ميگن .... چي بود؟... آها.... دروغ كه استخوون نيست توي گلو گير كنه......
_ اِ .... بابايي.... حالا من شدم دروغگو.....
بابا: ديگه من دختر خودم رو كه خوب مي شناسم......
مامان: وِل كنيد اين حرفا رو .... زودتر لباساتونو عوض كنيد كه يه خبر خيلي مهم دارم براتون.......
به سمت اتاقم رفتم و مانتو و مقنعه ام رو در آوردم .... موهاي لختم زير مقنعه بدجوري به هم پيچيده بود ..... برس رو برداشتم و شروع كردم به شونه كردن موهام جلوي آينه ي قدي اتاقم....... موها رو بالاي سرم جمع كردم و كليپسي كه با دندون هام گرفته بودم به موهام زدم......يه تي شرت جذب مشكي پوشيده بودم ...
جز آدم هاي لاغر به حساب مي اومدم ولي نه اونقدر كه اگه دماغمو بگيرن غش كنم.....يه صورت كوچيك داشتم كه هميشه باعث مي شد كمتر از سنم به نظر برسم....چشمام قهوه اي بودند و خيلي درشت به حساب نمي اومدند..... مژه هام پر بودند ولي كوتاه و مشكي ..........پوست صورتم تقريبا سفيد بود و زود تغييرات حالم رو لو مي داد.....ابرو هام هنوز دخترونه بالاي چشمام جا داشتند...... دستم رو بردم و موهاي لختي كه روي صورتم ريخته بود رو كنار زدم ..... ياد حرف فرهود افتادم ..... ياد اون لحظه ي آخر ..... " از تو هزار بار خوشگل ترش برام مي ميرن " ..... شايد راست مي گفت اون جز پسر هاي خوشگل و جذاب به حساب مي اومد ولي من يه قيافه ي معمولي داشتم ...... كه تنها چيزي كه داشت اين بود كه خيلي مظلوم نشونم مي داد ...... ا ما الان ديگه اون مظلوميت هم گم شده بود توي صورتم ...... خودم از اين اتفاق خوشحال بودم.... دوست نداشتم بقيه فكر كنند كه من يه آدم ضعيفم كه مي تونند هر بلايي كه بخوان سرم بيارن و بعد راحت بندازنم كنار.......درست كاري كه فرهود باهام كرد......
دوباره ياد چشماي مشكي و مژه هاي بلندش افتادم ..... هيچ وقت نمي تونستم باور كنم كه اون چشما بتونند اون قدر بي رحم باشند ..... ولي بودند...... از همون موقع بود كه به خودم قول دادم ديگه به حرف چشم ها و رنگ نگاه آدم ها بي اعتنا باشم .....
صداي مامان باعث شد توي جام تكون شديدي بخورم و برس محكم از دستم بيفته روي انگشت پام...... روي زمين زانو زدم و انگشت پام رو توي دستم گرفتم ....يه كم درد مي كرد ..... سعي كردم نسبت بهش بي اعتنا باشم و از جام بلند شدم.....
--------------------------------------------------------------------------------
صداي مامان باعث شد توي جام تكون شديدي بخورم و برس محكم از دستم بيفته روي انگشت پام...... روي زمين زانو زدم و انگشت پام رو توي دستم گرفتم ....يه كم درد مي كرد ..... سعي كردم نسبت بهش بي اعتنا باشم و از جام بلند شدم.....
شلوارمو عوض كردم و يه شلوارك مشكي پوشيدم.....در اتاق رو باز كردم و زدم بيرون تا از صدا كردن دوباره ي مامان در امان بمونم.....مامان داشت ميز رو مي چيد و بابا هم داشت اخبار نگاه مي كرد ...... رفتم به سمت مامان تا كمكش كنم....
مامان: چرا اينقدر دير اومدي از اتاقت بيرون؟ چي كار مي كردي اون تو؟
_ هيچي .... مامان خودم ..... يه ذره رفته بودم تو فكر.......
ظرف سالاد رو برداشتم و گذاشتم روي ميز.....
_ بابا .... بفرماييد .... شام.......
بابا: الان ميام دخترم ......
بابا و مامان هم با هم اومدند طرف صندلي و كنار ميز نشستند..... يه ذره برنج كشيدم و يه عالمه خورشت خالي كردم روش .....عاشق قيمه بودم...مخصوصا سيب زميني هاي سرخ كرده ي طلاييش .....كنار بشقابم هم چند تا قاشق سالاد شيرازي ريختم ......
مي خواستم قاشق اول رو بذارم توي دهنم كه مامان شروع كرد به حرف زدن....:
مامان: امروز شيما جون زنگ زد........
بابا: شيما ..... كدوم شيما؟
مامان : خواهرزاده ي آقا جونم ديگه......
افتادم به سرفه ..... اقاجون، پدربزرگ مامان بود كه دايي مامان فرهود مي شد .... يعني همون شيما جوني كه مامان مي گفت .... ليوان آب رو از مامان گرفتم و يه نفس سر كشيدم
مامان: چي شدي دختر؟...... چرا وقتي داري غذا مي خوري حواست رو جمع نمي كني ؟..... خوب شدي حالا....
سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم و با نگراني چشم دوختم به دهن مامان .... نمي دونستم چي مي خواد بگه ولي حس مي كردم قلبم داره هر لحظه از جا كنده ميشه ....... مامان هم ديگه انگار خيال نداشت حرف بزنه ....
بالاخره بابا لطف كرد و نجاتم داد از اون وضع داغون و پر تنش:
بابا: چي شد آرزو ؟..... شيما خانوم چي كار داشت؟
مامان: آخ .... داشتم مي گفتم ..... حواسمو پرت كرد اين دختره..... آره ديگه زنگ زد خونه گفت مي خوان بيان براي خواستگاري؟
قاشق و چنگال از دستم افتادن روي كوپه ي برنج و خورشت ......پلك چشمم داشت مي پريد و تند تر از حد عادي نفس مي كشيدم...... اما مامان داشت بي توجه به حال من براي بابا حرف مي زد:
مامان: پسرش تازه فارغ اتحصيل شده..... مهندسي پزشكي خونده و توي شركت باباش كار مي كنه.......
بابا: حالا كدوم پسرش رو ميگي ؟ .... دوتا پسر داشت ديگه؟
مامان : نه بابا .... تك پسره ... انگار يه دختر هم داشت .... تو حتما با پسر شيرين اشتباه گرفتي ..... اون يه چند ماه كوچكتر از پسر شيمائه..... شركتشون هم وسايل پزشكي وارد مي كنه......يادته كه ؟........ نظرت چيه؟ بگم بيان ؟.......
آب دهنم رو قورت دادم.... احساس مي كردم گلوم خشك خشكه .......به جاش چشمام داشتند خيس مي شدند..... نمي فهميدم اين ديگه چه بازيه كه فرهود شروع كرده....... شايد هم مامانش براش آستين بالا زده و شروع كرده به انتخاب يه مورد خوب براي پسرش.... آره حتما اين جوري بود.....
يه بغض بد راه گلوم رو بسته بود .... هنگ هنگ بودم.... فكر مي كردم اگه يه روز اين خبر رو بشنوم از خوشحالي غش كنم ..... ولي حالا بيشتر دوست داشتم بزنم زير گريه و تا مي تونم به حال خودم زار بزنم .....يه حس بد داشتم .... حس اينكه من رو مامانش انتخاب كرده نه خودش .... حس اينكه دوباره زده و غرورمو له كرده.....
صداي بابا از اون منجلاب بيرونم كشيد:
بابا: آرام .....نظر تو چيه ؟.... بگيم بيان؟..... به نظر من كه خانواده ي خوبين .... تازه هر چي باشه آشنائن .....چي شد بابا؟.... نظرت چيه ؟.....
مامان: من كه ميگم ... حالا بيان حرف بزنيم ببنيم خدا چي مي خواد.......
از جام بلند شدم .... تمام تلاشم اين بود كه جلوي هجوم اشك ها رو بگيرم و نذارم از چشمام بزنند بيرون ..... سرم رو پايين انداختم و بدون اينكه جواب باباو مامان رو بدم رفتم به سمت اتاقم .... صداي بابا رو مي شنيدم :
بابا: سكوت علامت رضاست ديگه؟....... حالا چرا شامتو نخوردي خانومِ خجالتي؟.......
مامان: ولش كن ..... بذار راحت باشه دخترم ...... اگه آرام عروس بشه من چي كار كنم از تنهايي .......
صداي مامان گم شد توي صداي بسته شدن در ....... دوباره دستام رو فشار دادم روي چشمام .... من قول داده بودم گريه نكنم .... بايد سر قولم مي موندم........
پنجره ي اتاقم رو باز كردم و سرم رو بردم بيرون پنجره ..... هواي خنك به صورتم خورد .... چند بار نفس عميق كشيدم و سعي كردم به هيچي فكر نكنم..... mp4 رو روشن كردم يه آهنگ از هنگامه گذاشتم ..... صداش رو تا اونجايي كه مي تونستم زياد كردم و هدفون رو گذاشتم روي گوشم ......
خودم هم با هنگامه مي خوندم ...... خودم هم مي خوندم تا شايد يه جوري قلبم رو آروم بكنم .... تا شايد بتونم تصميم بگيرم ...... يه تصميم درست ......صداي هنگامه باز هم پيچيد توي گوشم ..... عاشق اين آهنگش بودم ......
_ شايد فراموشت شدم ، شايد دلت تنگه برام *****شايد بيداري مثل من،به فكر اون خاطره هام
شايد تو هم شب كه ميشه، ميري به سمت جاده ها ****بگو تو هم خسته شدي، مثل من از فاصله ها
با هر قدم برداشتنت ، فاصله بينمون نشست *****لحظه اي كه بستي در رو ، شنيدي قلب من شكست
يادت بياد كه من كيم ،همون كه مي ميره برات ****هموني كه دل نداره ،برگي بيفته سر رات
نمي تونم دورت كنم ،لحظه اي از تو روياهام ت*****و مثل خالكوبي شدي، تو تك تك خاطره هام
از كي داري تو دور ميشي ، از من كه مي ميرم برات ****از مني كه دل ندارم ،برگي بيفته سر رات
--------------------------------------------------------------------------------
نگاهمو دوختم به كوه لباس ها كه روي تختم جا خوش كرده بودند......دوباره با كلافگي به مامان نگاه كردم و گفتم:
_ مامان من ..... حالا چرا اينقدر خودت رو اذيت مي كني .... يه چيزي مي پوشم ديگه .......
مامان:معلومه چي ميگي ؟...... يه چيزي مي پوشم چيه ديگه؟..... تو كه مي دوني من چقدر با شيما اينا رو در وايستي دارم...... به نظرت اين كت و دامن يشميه خوبه؟....... بيا بپوشش ببينم تو تنت چي جوريه؟
با كلافگي كت و دامن رو از مامان گرفتم و همونجوري سر جام موندم:
مامان: تو كه هنوز سر جاتي ..... زود باش اين قدر خونسرد نباش دختر ..... كلي كار ديگه دارم........
_ مامان من .... تو بيا برو به كارهات برس من قول مي دم يه لباس مناسب بپوشم .... قول مي دم ديگه.......بيا برو ......
مامان: قول دادي ها ..... آرام به خاطر من اين دفعه رو به حرفم گوش بده......
_ باشه ماماني ...... شما بيا برو خودت حاضر شو................
مامان با شك و ترديد به سمت در اتاق رفت لحظه ي اخر برگشت و دوباره گفت:
مامان: قول دادي ها.........
به سمت در رفتم و در رو بستم ..... اگه به مامان بود تا فردا مي خواست اينجا بمونه و همه ي لباسام رو توي تنم ببينه تا آخرش يكي رو انتخاب كنه .....به در بسته تكيه دادم و به لباسي كه توي دستام بود زل زدم........
كلي استرس داشتم ، كلي هيجان ..... نه فقط به خاطر خواستگاري ..... به خاطر اينكه مي خواستم بعد از 2 سال دوباره ببينمش ...... با اينكه كم و بيش با آقا جون رفت و آمد داشتند اما من به بهونه ي درس خوندن هميشه از رفتن به خونه ي آقاجون ...اون هم وقتي اون ها بودند در مي رفتم....
دستم رو گذاشتم روي قلبم ..... داشت تند و سريع مي تپيد ...... اصلا فكرش رو هم نمي كردم روزي قراره فرهود بشينه جلوم و من براش چايي ببرم .....
دستم رو گذاشتم روي زمين و از جام بلند شدم......ترجيح مي دادم يه لباس ساده تر انتخاب كنم ..... دوست داشتم خود خودم باشم..... بدون هر تشريفاتي ......اول لباس هايي كه مامان ريخته بود جمع كردم و بعد يه تونيك يشمي رو برداشتم تا با شلوار ليم و يه شال قرمز بپوشم...... نشستم روي تختم .... دوست داشتم فكر كنم به فرهود .... به اينكه چه جوابي بهش بدم ......
دلم مي گفت تو كه همينو مي خواستي چرا الكي خودتو در گير مي كني ..... اما عقلم بهم آلارم مي داد كه بهتره اين دفعه منطقي جلو بري...... اما از همه ي اينا قوي تري اون غرور له شدم بود كه فرياد مي زد بايد تلافيش رو سرش دربياري ..... به هر قيمتي شده بايد عذابش بدي .... همونطوري كه اون تو رو عذاب داد.......
--------------------------------------------------------------------------------
صداي زنگ گوشيم بلند شد روي تخت دراز كشيدم تا دستم به گوشي اي كه اونور تخت افتاده بود برسه......
نگاه كردم روي صفحه ش .... اسم تارا با عكسش داشت بهم مي خنديد...... تارا مي دونست كه قراره امشب برام خواستگار بياد ولي نمي دونست اين خواستگار محترم همون فرهود چند سال پيشه .......
دكمه ي سبز گوشيم رو زدم و گوش دادم به صداي تارا :
تارا : سلام مَلِيك خانوم عروس ..... دست راستت زير سر ما.......
_ سلام.....چرا چرت و پرت ميگي تو ؟ .... هنوز كه نه به باره نه به داره..............
تارا: حرف نزن تو...... به خدا اگه ببينم اين يكي هم پر بدي بره من مي دونم با تو ..... فهميدي ؟.....
_ باز مامانم بهت زنگ زده؟
تارا: مامانت هم زنگ نمي زد من خودم مي دونستم كه بايد زنگ بزنم به تو ...... آخه خودت كه در جرياني شوما به يه بيماري خيلي خطرناك به نام جنون گاوي مبتلائيد.......
_ ببند دهنتو تارا ..... حالت رو جا ميارم ها......
تارا: آرام ..... مي خوام جدي باهات حرف بزنم ...... جدي ..... ميره تو اون مغزه پوكت يا نه؟
_ بگو ببينم شوما بلدي حرف جدي هم بزني ؟......
تارا: آرام .... جون تارا .... سر اين يكي يه ذره هم فكر كن...... الكي و احمقانه ردش نكن ...... حرفاي اون روزم توي دانشگاه يادته؟..... من هنوزم سر حرفام هستم..... يه بار ديگه بهشون فكر كن..... ببين قضيه من اصلا ازدواج كردن تو نيست .... من فقط دارم التماست مي كنم كه يه ذره از فكر اون بياي بيرون تا آدماي دور و برت رو بهتر ببيني ...... تا منطقي تر تصميم بگيري...... جون تارا اين دفعه ديگه به حرفام گوش بده .....
_ باشه بابا ..... واسه خودت خاله پيرزني شدي ها....... چند دوره رفتي كلاس؟..... آدرسش رو به منم ميدي؟......
تارا: حالا ببينم چي ميشي آخه فقط آدماي خاص رو به شاگردي قبول مي كنند..... كاري نيست ديگه با من؟.....
_ از اول هم كاري نبود.....
تارا: بالاخره كه ما هم رو مي بينيم.....فعلا باي.............
زير لب خداحافظي زمزمه كردم و گوشي رو قطع كردم.....
نگاهي به ساعت انداختم نيم ساعت ديگه قرار بود فرهود رو دوباره ببينم...... دلم تالاپ تالاپ مي زد ..... صداش رو مي تونستم بشنوم..... دستام مي لرزيدند.... دقيقا نمي دونستم از خوشحاليه يا از اضطراب..... شايد هم از عصبانيت .... گيج شده بودم بين يه عالمه احساس كه واسه خودشون توي دلم نشسته بودندو قصد نداشتند از جاشون بلند بشند.....
لباسم رو عوض كردم و جلوي اينه ي اتاقم وايستادم..... چشمم افتاد به شيشه ي عطري كه توي كتابخونه م بود و از آينه ي اتاقم مي تونستم ببينمش .... شيشه ي عطر تراشيده شده اي كه قرار بود هديه بشه به فرهود ......ولي نشد ..... تمام عطرش توي اين دو سال پريده بود ... اما شيشه ش هنوز اون بوي عطر رو مي داد ......
دستم رو بردم و لوازم آرايش مختصرمو از روي ميزم برداشتم ......يه ذره پنكك زدم ..... و بعد با مداد مشكي چشمم يه خط چشم زير چشمم كشيدم....ريملم رو برداشتم و به مژه هام كشيدم..... رژگونه ي بژ و رژ صورتيم رو هم زدم و يه نگاه به خودم توي آينه انداختم ..... شال قرمزم رو روي سرم انداختم ..... يه ذره از موهاي خرماييم از زير روسري بيرون زده بود.... صداي در اتاقم بلند شد
مامان: آرام .... آماده شدي ؟ الاناست بيان ها......
_ آره مامان اومدم.......
صندل هاي چوبي و شصتيم رو پوشيدم و يه بار ديگه به تصوير خودم توي آينه خيره شدم..... هنوز هم مي تونستم هيجان رو از صورتم بخونم ....... دستام رو مشت كردم و سعي كردم ديگه بهش فكر نكنم.... تا 7 شمردم و سه بار گفتم من آروممم.....
از اتاقم زدم بيرون ..... مامان داشت ميوه ها رو روي ميز مي گذاشت ..... بابا هم داشت با تلفن حرف مي زد و معلوم بود داره ادرس مي ده.....
دوباره اون اضطراب لعنتي پريد زير پوستم ..... يكي توي مغزم داد مي زد :كاش اصلا قبول نمي كردم بيان..... سرم رو محكم تكون دادم تا شايد اون صداي لعنتي از ذهنم بره بيرون.......
مامان كه تازه منو ديده بود با ذوق گفت:
مامان: عماد نگاه كن ببين چقدر ماه شده؟
بابا كه حالا تلفنش رو قطع كرده بود به سمت من و مامان اومد و يه نگاه به من كرد و دستش رو دور شونه ي مامان حلقه كرد و گفت:
بابا: دختر خودمه ديگه ........
صداي زنگ خونه باعث شد جمع سه نفرمون از هم متلاشي بشه .... مامان كه معلوم بود حسابي هول كرده دست من رو گرفت و به سمت در آشپزخونه كشوندم......
--------------------------------------------------------------------------------
اينم پست آخر فصل دوم:
مامان مي گفت بايد منتظر بمونم تا صدام كنه و بعد من بيام و سلام كنم..... ولي من اصلا از اين مسخره بازي ها خوشم نميومد ..... ترجيح مي دادم همون جا وايسم و مثل همه ي وقتايي كه برامون مهمون مياد رفتار كنم......... مامان تند تند چند تا جمله تكراري در گوشم گفت و بعد كنار بابا منتظر موند .......
در باز شد و قامت اقاي عليزاده توي در ظاهر شد ...... سلام تعارف شروع شد ...... منم سعي مي كردم لبخند بزنم و جواب سلام همه رو بدم ...... ناخون هاي شصتم رو كف دستم فشار مي دادم تا كمي از ضربان تند قلبم و حرارت بدنم كم بشه... اما انگار اين هم بي اثر شده بود .....
بعد از باباي فرهود ... عمويش و بعد شيما خانوم و شيرين جون ،خواهرش با يه شيريني اومدن تو ......نگاهم نگران بين سيل جمعيت داخل اتاق و چارچوب در ميگشت .....
بالاخره پيداش شد .... پشت سر مهرزاد ، پسر شيرين جون ، وايستاده بود ..... درست مثل همون موقع ها بود ..... فقط نمي دونستم موهاي سرش كجا رفته .... معلوم بود تازه شايد يك هفته است كه اون ها رو زده..... با اينكه با موهاي مشكي و بلندش خواستني تر بود ..... ولي با اين موهاي نيم سانتي هم خيلي بامزه شده بود .......
هنوز داشتم نگاهش مي كردم و اون هنوز سرش رو بالا نياورده بود ...... گيج گيج بودم ...... بالاخره سرش رو بالا آورد و نگاهش به من افتاد .....
يه اخم عميق روي صورتم نشسته بود ....... نگاهم پر خشم بود ...... پر از حس انتقام ...... انتقام يه قلب شكسته ......انتقام حس سرخوردگي اي كه توي وجودم مونده بود..... انتقام يه حس داغون كه مي گفت من خيلي كمم....خيلي كم ...... حسي كه باعث شد اعتماد به نفسم غرق بشه و نابود بشه..... حس خرد شدن و له شدن خودم و غرورم.......
اصلا دلم نمي خواست نگاهم رو ازش بگيرم هنوز داشتم با خشم نگاهش مي كردم ...... قيافه ي اون هم ديدني شده بود ...... تعجب از تمام اجزاي صورتش مي باريد ...... حتي دهنش هم همون جوري نيمه باز مونده بود ......
مهرزاد با آرنجش يكي زد توي پهلوش........و فرهود سريع سرش رو به طرف مهرزاد برگردوند.....با احساس فشار چيزي روي بازوم به طرف مامان برگشتم ..... داشت با غضب نگام مي كرد ..... سرم رو پايين انداختم تا مامان رو بيشتر از اين عصباني نكنم......
حالا يه چيزي رو خيلي خوب مي دونستم ..... خيلي خوب مي دونستم كه بايد چه تصميمي بگيرم ..... خيلي خوب مي دونستم بايد چه راهي رو انتخاب كنم..... من نبايد مي ذاشتم اين حس تحقير توي وجودم بمونه..... بايد بهش ثابت مي كردم كه اصلا برام مهم نيست .....يه پوزخند زدم وسيني چايي رو برداشتم ..................
-----
فصل سوم:
هنوز توي شوك چيزي بودم كه مي ديدم...... اصلا باورم نمي شد كسي كه به خواستگاريش اومدم همون آرام دوسال پيشه كه آهش منو گرفته بود ..... هموني كه دلش رو شكونده بودم.......
مهرزاد سرش رو آورد در گوشم و زمزمه كرد:
مهرزاد: فرهود تو مي دونستي؟
سرم رو به نشونه ي نه تكون دادم....اروم گفتم:
_ اگه مي دونستم كه حرف مامان رو قبول نمي كردم..... بايد حتما يه جوري مامان رو راضي كنم بي خيال آرام بشه.....
مهرزاد: فكر نكنم بتوني راضيش كني
مهرزاد با سرش به طرف مامانم اشاره كرد كه داشت با عشق تمام، آرام رو نگاه مي كرد كه داشت بهش چايي تعارف مي كرد..... اصلا فكرش رو هم نمي كردم موردي كه مامان برام در نظر گرفته بود همون آرام باشه ...... اصلا نمي تونستم قبول كنم..... چي جوري مي تونستم توي چشماي كسي نگاه كنم كه يه روز با بي رحمي كنار زده بودمش ...... من كه انگيزه اي جز حس انتقام براي ازدواج نداشتم ..... چرا بايد دوباره آرام رو مي شكوندم .....
مهرزاد با پاش زد به پام .....سرم رو اوردم بالا و آرام رو ديدم كه داشت با غضب نگام مي كرد و منتظر بود چايي بردارم ....
صداش هنوز هم همون جوري نرم و نازك بود ولي تن صداش تنم رو لرزوند:
آرام: اگه لطف كنيد و چاييتون رو برداريد ممنون ميشم.......
دوباره زل زدم توي صورتش ..... انگار دوست داشت سيني چايي رو بكوبه توي سرم ...... باورم نمي شد اون آرام 2 سال پيش الان جلوم وايستاده..... خيلي فرق كرده بود .... مخصوصا طرز نگاهش و صلابتش وقتي كه حرف مي زد .....
آرامي كه من مي شناختم درست مثل اسمش بود ...... آروم آروم ..... يه آدمي كه خيلي زود مي بخشيد و خيلي زود مي زد زير گريه ...... يادم اومد كه چقدر به خاطر همين گريه ها دوست داشتم كله ش رو بكنم ..... چقدر دوست داشتم تا مي تونم بزنمش كه ديگه فِرتي نزنه زير گريه......ولي الان ........
دوباره نگاهش كردم.... روي مبل سلطنتي مسي نشسته بود و يكي از پاهاش رو روي اون يكي انداخته بود و داشت روي فرش ها رو نگاه مي كرد ...... هنوز هم همون اخم روي صورتش بود ........ بايد حتما با مامان حرف مي زدم .......
مهرزاد دوباره شروع كرد به پچ پچ كردن در گوشم:
مهرزاد: فرهود ...... حالا مي خواي چي كار كني؟
_ توهم وقت گير آوردي ها.........فعلا بذار اين جلسه ي كوفتي تموم بشه تا بعد...............
مهرزاد: خوب حالا..... چرا مي زني .... خواستم يه ذره از اين حال و هواي سگيت بياي بيرون......
_ تو برو يه فكري به حال خودت كن ......
بعد دست برد و گوشيم رو از توي جيبم در آورد
_ چي كار ميكني مهرزاد؟
مهرزاد: يه كار كوچولو داشتم ..... چقدر خسيس و سوسول شدي جديدا .... من و تو كه از اين حرفا با هم نداريم......
سري تكون دادم و سعي كردم به حرفاي كليشه اي كه بين مادر ،پدر ها رد و بدل مي شد گوش بدم......
صداي مامان باعث شد توي جام تكون بخورم:
مامان: فرهود بلند شو برو با آرام جون حرفاتونو بزنيد...... هر چي باشه اين جوونا ان كه بايد هم رو بپسندن.......
آقاي شايسسته: البته ..... آرام جان ... بابا ..... فرهود خان رو راهنمايي كن توي اتاقت .....
منتظر موندم تا اول آرام از جاش بلند شه ..... مهرزاد در گوشم گفت:
مهرزاد: به پا ضربه فنيت نكنه......
بعد گوشيم رو انداخت توي جيب پيرهنم .........
مهرزاد:برو ببينم چي كار مي كني ........
_ خفه ........
از جام بلند شدم و به سمت آرام رفتم ....
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
از جام بلند شدم و به سمت آرام رفتم .... جلوتر از من به راه افتاد .....من هم پشت سرش مي رفتم ...... حتي راه رفتنش هم پر از حرص بود ..... برعكس گذشته..... يه لحظه دلم تنگ شد براي همان آرام سر به زير مهربون ...... اما بي توجه به اين حس گذرا وارد اتاقي شدم كه آرام درش را باز كرده بود .....
آرام: بفرماييد تو.......
يه اتاق 12 متري جلوي روم بود كه ديوار هاش سبز روشن بود ..... يه سبز آرامش بخش كه برعكس رنگ اتاق خودم ،يه حس خوب بهم مي داد .... حس آرامش ....... كنار اتاقش يه تخت چوبي با رو تختي به همان رنگ سبز قرار داشت ..... كنارش كتابخونه ي كوچيكي بود و انتهاي اتاق يه پنجره ...... روبروي تخت هم يه آينه ي قدي با يه ميز تحرير چوبي قرار داشت نگاهم ثابت موند روي يه تابلوي خط...... تابلويي كه به خط مهرزاد بود و من بهش سفارش داده بودم تا براي آرام بنويسدش .....باورم نمي شد كه هنوز هم اون تابلو رو داشته باشه ......
روي تابلو يه شعر از فاضل نظري بود كه آرام عاشق شعراش بود .......نشستم روي تخت آرام ولي هنوز نگاهم به اون شعر بود ......
چاي مي نوشم كه با غفلت فراموشت كنم چاي مي نوشم ولي از اشك فنجان پر شده ست......
صداي آرام باعث شد نگاهمو از تابلو بگيرم و به صورت اون خيره بشم:
آرام: فكر نكنم اومده باشيد اتاق منو وارسي كنيد .......
صداش زد توي حالم ..... اين آرام اوني نبود كه من مي شناختم ..... حتي قيافش هم ديگه اون مظلوميت گذشته رو نداشت ......
چند تا سرفه كردم و سعي كردم بيشتر از اين نرم توي هپروت......
_ صد البته..... خب راستش نمي دونم چي جوري شروع كنم
آرام: شما كه بايد توي اين كار استاد باشيد ...... مگه نه؟
_ براي چي همچين فكري مي كنيد؟
آرام: يعني نمي دونيد ..... يا كلا دوست داريد خودتون رو پرت نشون بديد .......
_ راستش............ معذرت مي خوام به خاطر گذشته
آرام يه پوزخند زد و با حرص گفت:
آرام: اصلا برام مهم نيست .... نه معذرت خواهيتون نه گذشته ...... فقط خواستم ياد آور شم كه الكي براي من نقش بازي نكنيد و خودتون رو به زحمت نندازيد .......
ديگه داشتم واقعا شاخ در مي آوردم ..... بدجوري داشت به قول مهرزاد ضربه فنيم مي كرد ..... اما هيچي نداشتم كه بگم ...حرف هاش بدجوري بوي حقيقت مي داد......
_ پس بهتره كه من هيچي نگم .............
و نگاهم رو دوختم به همون تابلوي خط .... آرام مسير نگاهم رو دنبال كرد .... اول يه ذره دست پاچه شد و بعد سريع و با تحكم گفت:
آرام: زدم به ديوارتا يه اشتباه بچگونه رو دوباره تكرار نكنم.......
لبخند از ته دلي زدم و گفتم:
_ اشتباه بچگونه مال بچه هاست
آرام: منم بچه بودم......
_ الان كه نيستي .... هستي ؟ ...... پس چرا هنوز اونجا مونده ؟......
آرام: يه درس عبرته ..... راستش يه بار خواستم بندازمش توي سطل آشغال ..... جايي كه لياقتش رو داره .... ولي....
_ ولي چي؟..... پس چرا ننداختيش جايي كه لايقشه؟
آرام: فقط به خاطر به نام خدايي كه بالاش نوشته ........وگرنه هم خودش ..... هم خاطره ش همون به درد سطل آشغال مي خورن.....
نگاهمو دوختم به بسم اللهي كه بالاي شعر نوشته شده بود ..... اصلا تا به حال نديده بودمش ...... خيلي چيز ها رو تا به حال نديده بودم..... مثل اين آرامي كه اصلا فكر نمي كردم هم اينجوري باشه...
يه جورايي خيالم راحت شد كه حتما آرام بهم جواب منفي مي ده ..... به خاطر همين فكر حرف زدن با مامان رو هم از ذهنم انداختم بيرون ......دستامو توي هم قفل كردم و دوباره يه حس آرامش دويد توي قلبم......
-------
آرام با يه مانتوي سفيد و شال آبي كنارم روي مبل دو نفره نشسته بود و يه قرآن رو جلوي من و خودش نگه داشته بود ..... هنوز هم نمي تونستم باور كنم كه داشتم اين كار رو مي كردم..... باورم نمي شد كه آرام برخلاف تصورم بهم جواب مثبت داد ..... واقعا كه زن ها غير قابل پيش بيني اند و اصلا نميشه فهميد توي ذهنشون چي ميگذره ......
صداي عاقد دوباره توي اتاق كوچيك عقد پيچيد :
_ براي بار سوم مي پرسم .... عروس خانوم وكيلم؟.......
منتظر چشم دوختم به صورت آرام ...... هنوز هم صورتش همانقدر بي رحم و خشك بود ..... يه لحظه برگشت به طرف من و نگاهش رو دوخت توي چشمام ..... منم همون طوري زل زده بودم به چشماي قهوه ايش .... ياد چشماي سبز دنيا افتادم......الان به جاي آرام اون بود كه بايد كنارم مي نشست .... ولي ...... هميشه همه چيز اون جوري نمي شد كه من مي خواستم ....... چشماي قهوه اي آرام يه برقي زد و بعد سريع سرش رو انداخت پايين ..... انگار نه انگار كه چند لحظه ي پيش اون برق توي چشماش بود .........
صداش توي سكوت اتاق پيچيد :
آرام: با اجازه ي پدر و مادرم .... بله.....
صداي دست و جيغ بود كه به هوا مي رفت..... صداي عاقد دوباره بلند شد كه از من بله مي خواست ..... با صداي گرفته اي بله را گفتم و دوباره گوش سپردم به جيغ و دادي كه مهرزاد و تارا،دوست آرام توي اتاق به پا كرده بودند.......
صداي خطبه خواندن عاقد توي ذهنم تكرار مي شد ...... هنوز هم باورم نمي شد .... هميشه همين طور بود ... بايد تا تهش مي رفتم تا باورم بشه چه بلايي به سرم اومده......
وقتي جواب مثبت آرام رو شنيدم تا چند دقيقه منگ مامان رو نگاه كردم .... بيچاره فكر مي كرد از خوشحالي زيادمه ...... چقدر با مامان حرف زدم كه با يه بهونه اي اين مراسم رو به هم بريزه ..... ولي اون هم مامان خودم بود ....مرغش يه پا بيشتر نداشت.......حق هم داشت ..... نمي تونست ......
دوباره نگاه كردم به مهرزاد كه داشت اون وسط براي خودش قر مي داد .... حاج آقايي كه خطبه مي خواند هم داشت به مهرزاد و اداهايش مي خنديد......
مامان در گوشم زمزمه كرد :
مامان: حلقه رو دستش كن ......
نگاهمو چرخوندم روي دستاي مامان كه يه سبد دستش بود .... توي سبد دو تا حلقه ي ساده چشمم رو زد .....
دوباره مامان بهم تشر زد:
_ حلقه رو دستش كن .... فرهود معلومه حواست كجاست .......
حلقه ي ظريف تر رو برداشتم و به سمت آرام برگشتم ...... زل زده بود به يه جايي كه نمي دونستم كجاست ..... هيچ چيزي توي نگاهش نبود ...... انگار از هر چيزي خالي بود .....
مي خواستم صداش كنم كه خودش سرش رو برگردوند .......نگاه ماتش باعث شد يه لحظه قلبم بريزه ..... يه لحظه ترسيدم از اون نگاه ...... دستش رو گرفتم توي دستم .... يخ يخ بود ...... صورتش هم از هميشه سفيد تر به نظر مي رسيد ...... حلقه رو كردم توي انگشت دومش .......انگشت دوم دست چپش ......
دوباره سرو صدا به هوا رفت و اين بار نوبت اون بود .....
حلقه رو برداشت ...... بدون اينكه دستم رو بگيره ..... حلقه رو كرد توي انگشتم .......انگار تمام سعي اش رو مي كرد كه دستش به دستم نخوره..... انگار مي خواست يه جسم كثيف رو لمس كنه.... حالم از خودم به هم خورد ..... از اينكه اينقدر نامرد بودم .... از اينكه اين بلا رو سرش آورده بودم..... حسش رو درك مي كردم ..... چون خودم هم تجربه ش كرده بودم ..... همين باعث مي شد بيشتر از خودم بدم بياد .......
حالا نوبت ظرف عسل بود ......
آرام با نفرت نگاهي به ظرف عسل انداخت و زير لب گفت:
_ اين ديگه چه جفنگ بازيه .........
بعد يه لبخند مصنوعي زد و انگشت كوچيكش رو برد توي ظرف عسلي كه خاله جلوش گرفته بود.... دستش رو آورد به سمت دهن من ...... انگشتش خيلي كوچيك بود ..... دهنم رو باز كردم و انگشت كوچيك آرام توي دهنم جا گرفت ..... به يه ثانيه هم نكشيد كه با فشار از دهنم بيرون كشيدش ...............
معلوم نبود اين مراسم مسخره يا به قول آرام جفنگ بازي كي قراره تموم بشه...... انگار توي اين مورد خيلي با هم تفاهم داشتيم ..... هر دومون دوست داشتيم زودتر اين لحظات بگذره و بتونيم يه نفس آسوده بكشيم .......
مهرزاد دوباره داشت ادا در مي آورد ...... مهرنوش و فرنازو تارا دست تو دست هم با موزيك هم خوني مي كردند....... بابا و اقاي شايسته و عمو هم داشتند با هم حرف مي زدندو مي خنديدند.... مامان و خاله و آرزو خانوم ،مادر آرام هم داشتند با ذوق ما رو نگاه مي كردند و كل مي كشيدند......انگار اين وسط از همه آروم تر و بدون احساس تر من و آرام بوديم..........
roman آرامم (2) roman آرامم (2) |