اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ][ ۲ ]


مطالب سايت

  عكس متحرك سگ Dog

عكس متحرك سگ Dog

 شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ     شكلك هاي شباهنگ Shabahang    شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 شكلك هاي شباهنگ Shabahang    شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang

   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang     شكلك هاي شباهنگ     شكلك هاي شباهنگ Shabahang

   شكلك هاي شباهنگ Shabahang     شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang    شكلك هاي شباهنگ 

 شكلك هاي شباهنگ Shabahang    شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang

     شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang    شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang        شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 شكلك هاي شباهنگ Shabahang     شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang     شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang

    شكلك هاي شباهنگ Shabahang     شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang   شكلك هاي شباهنگ Shabahang      

       شكلك هاي شباهنگ Shabahang  



عكس متحرك سگ Dog
عكس متحرك سگ Dog
مشاهده ادامه مطلب عكس متحرك سگ Dog
تاريخ: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۹:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: leila20.tabib24.com

  رمان"مهرومهتاب"

رمان"مهرومهتاب"

فصل ۲
اولين روز شروع كلاسهايم بود. با شوق و ذوق آماده شدم ،قراربود ليلا بيايد دنبالم. ليلا دوست صميمي دوران دبيرستانم بود . هميشه با هم در مي خوانديم و هر جا مي رفتيم با هم بوديم. حتي پدر و مادرهايمان هم به وجود هردويمان با هم عادت كرده بودند. سال قبل آنقدر درس خوانده بوديم كه فكر مي كرديم ديوانه مي شويم ، هر دو با هم انتخاب رشته كرده بوديم ،تا در يك دانشگاه و در يك رشته قبول شويم . قرار گذاشته بوديم كه اگر با هم جايي قبول نشديم ،هيچكدام دانشگاه نرويم. ولي شانس به ما رو كرده بود و هر دو رشته كامپيوتر دانشگاه آزاد قبول شديم . وقت ثبت نام و انتخاب واحد هم هر دو همراه بوديم و ساعت كلاسهايمان را با هم انتخاب كرده بوديم. حالا اولين روز دانشگاه و شروع دوره جديدي در زندگي مان بود. با هم قرار گذاشته بوديم روز هاي فرد ليلا از پدرش ماشين بگيرد و روزهاي زوج من ، تا با هم به دانشگاه برويم. در افكار خودم بودم و براي صدمين بار مقنعه ام را مرتب مي كردم كه زنگ زدند. با عجله كمي عطر به سر و رويم پاشيدم و كلاسورم را برداشتم . صداي مامان را كه داشت با ليلا حرف مي زد،مي شنيدم. از اتاقم بيرون آمدم و به طرف در ورودي رفتم . مادرم آهسته گفت داره مياد ، آره مادر! مواظب باش خدا حافظ .
بعد رو به من برگشت و گفت : مهتاب با كفش تو خونه راه مي رن؟
با عجله گفتم : آخ !ببخشيد عجله دارم .
صداي برادرم سهيل بلند شد : جوجه آنقدر هول نشو . دانشگاه خبري نيست حلوا پخش نمي كنن.
با حرص گفتم : اگه پخش مي كردن كه الان تو هم مي دويدي ...
مامان فوري مداخله كرد و گفت : بس كنيد .
در را باز كردم و همانطور كه بيرون مي رفتم ، داد زدم : خداحافظ!
احساس خوبي داشتم . تا آن زمان همه چيز بر وفق مرادم بود . يك خانه ويلايي و بزرگ در بهترين نقطه تهران با حياط بزرگ و گلكاري شده ، پدر و مادر تحصيل كرده و ثروت در حد نهايت، ديگر از خدا چه مي خواستم؟ خانه ما ، خانه بزرگي بود با سه اتاق خواب بزرگ و دلباز و يك سالن پذيرايي به قول سهيل ، زمين فوتبال ، دو سرويس بهداشتي در هر طرف خانه و يك هال نقلي براي نشستن و تلويزيون ديدن اهالي خانه. تمام خانه پر بود از وسايل آنتيك و عتيقه ، قالي هاي بزرگ و ابريشمي تبريز ، چند دست مبل راحتي استيل ، ميز ناهارخوري كنده كاري شده و بوفه اي پر ازوسايل و اشياي زينتي و پر قيمت . يك طرف پذيرايي هم پيانوي بزرگي بود كه سهيل گاهي اوقات صدايش را در مي اورد. گاه ي فكر مي كردم خانه مان شبيه موزه است،به هر چيزي نزديك مي شديم،قلب مادرم مي طپيد كه مبادا ووسايل گرانقيمتش را بشكنيم. يكي از اتاق ها مال من بود و يكي مال سهيل و پر بود از وسايل تجملي و حتي اضافي ، هردو تلويزيون و ضبط جدا داشتيم . يك طرف اتاقمان هم يك دستگاه كامپيوتر بود. البته اتاق سهيل خيلي شلوغ بود و معلوم نبود چي هست و چي نيست ؟ اما در اتاق من همه چيز سر جاي مخصوص داشت و يك طرف هم تخت و ميز توالت بزرگي به چشم مي خورد. پدرم ، يك شركت يزرگ ساختماني را اداره مي كرد ، رشته تحصيليش مهندسي راه و ساختمان بود، هميشه دلش مي خواست بهترين و جديدترين وسايل را براي ما بخرد و البته اين موضوع باعث سوءاستفاده سهيل مي شد. سهيل حدود پنج سال از من بزرگتر بود و آخرين سالهاي دانشگاه را مي گذراند و قرار بود مثل پدرم مهندس عمران شود و پيش خودش هم كار كند. مادرم هم با اينكه ليسانس ادبيات فارسي داشت اما كار نمي كرد، البته وقت كار كردن هم نداشت. چون وقتش بين خياطي ها ، آرايشگاهها، كلاسهاي مختلف، استخر و بدنسازي و ... تقسيم شده بود و ديگر وقتي براي كار كردن نداشت. مادرم زن زيبا و شيك پوشي بود . هميشه لباسهاي گران قيمت و زيبايي مي پوشيد وب ه تناسب هر كدام ات مختلفي به دست وگردن مي كرد و پدرم با كمال ، پول تمام ولخرجيهاي مادرم را مي داد. پدرم عاشق مادرم بود و در خانه ما هميشه حرف و نظر مادرم شرط بود. پدرم يك مهناز مي گفت صدتا از دهانش بيرون مي ريخت. منهم ته دلم آرزو مي كردم مثل مادرم باشم . شيك و زيبا و باسليقه، پدرم هم مرد خوب ومهرباني بود كه به قول مادرم بيش از حد دل نازك بود و با ما زيادي راه مي آم دلش نمي آمد ذره اي از دستش برنجيم. با اينكه سني نداشت ، موهايش سفيد شده بود و به جذابيت چهره اش افزوده بود . او هم مرد مرتب و خوش لباسي بود كه صبحها تا چند ساعت بوي خوش ادكلنش در راهرو موج ميزد. پدرم قد بلند وهيكل دار بود. البته هر روز ساعتها با مادرم پياده روي مي كرد، تا چاق نشود، ولي با وجود اين كمي تپلي بود. سبيل مرتب و پر پشتي هم داشت. سهيل هم شبيه پدرم بود . قد بلند با موهاي مجعد و مشكي ، صورت كشيده و ابروهاي مشكي و پر پشت ، چشمانش هم مثل پدرم درشت و مشكي بود ، روي هم رفته پسر جذابي بود ولي با من خيلي سازش نداشت و اغلب به قول مامان ،مثل سگ و گربه به جان هم مي افتاديم . من اما بيشتر شبيه مادرم بودم . البته بلندي قدم به پدرم رفته بود ولي استخوان بندي ظريف و اندام لاغرم مثل مامان بود.


پوست صورتم مهتابي و سفيد بود. موهايي مجعد و پر پشت داشتم كه بيشتر خرمايي بود تا مشكي ، چشمان كشيده و درشتم به رنگ ميشي و مثل مادرم يك هاله خوشرنگ داشت. لبهاي نازك و كوچكي داشتم. بيني ام هم مثل مادرم كوچك و سر بالا بود و از اين بابت هميشه شاكر بودم چون پدرم و سهيل هر دو بيني هاي بزرگي داشتند. ابروهايم اما ، مثل پدرم پيوسته و پرپشت بود . رويهم رفته قيافه ا م مورد پسند بود و به عنوان يك دختر زيبا در فاميل و بين دوستانم شناخته شده بودم .
در حياط را با پا بستم و سوار ماشين شدم . ليلا با هيجان گفت :
مهتاب كدوم گوري بودي ؟ چقدر لفتش دادي ... اه .
با خنده گفتم : همش پنج دقيقه است اومدي ، عجله نكن به تو هم مي رسه .
وقتي جلوي دانشگاه پارك كرديم ، هر دو سر تاسر هيجان بوديم . ليلا با ژستي بچگانه ، دزدگير ماشين را زد و هردو وارد شديم . جلوي در اتاقكي مخصوص ورود دخترها ساخته بودند كه سر تا پاي دختران را در بدو ورود زير ذره بين مي گذاشتند . جلوي در پرده برزنتي سبزي نصب كرده بودند . پرده چنان كيپ شده بود انگار پشت آن استخر زنانه بود و همه پشت آن در ، برهنه بودند. ما هم وارد شديم خانم محجبه اي كه مشغول خواندن دعا از يك كتاب كوچك بود از زير ابروان پر پشتش نگاهي به سر تا پاي ما انداخت و با صداي خشكي گفت : موهاتونو بپوشونيد .
بعد دوباره مشغول پچ پچ با خودش شد . دستمان را نا خود آگاه به طرف مقنعه هايمان برديم پرده را كنار زديم و وارد شديم. ساختمان دانشگاه ، مثل دانشگاههاي بزرگ و معروف نبود. يك ساختمان سه طبقه و كهنه ساز با يك حياط كوچك و معمولي كه پر از دختر و پسر بود . البته نا خود آگاه پسرها كمي از دخترها فاصله گرفته بودند . من وليلا هم وارد جمع شديم و بعد از چند دقيقه ايستادن و كنجكاوانه نگاه كردن به طرف ساختمان به راه افتاديم . ترم اول ، خود دانشگاه اجبارا چند واحد عمومي و دروس علوم پايه به ما داده بود و فقط انتخاب ساعت كلاسها به عهده خودمان بود . بيشتر درسهايمان عمومي و آسان بود . سر كلاس با بقيه بچه ها هم اشنا شديم و هفته اول دانشگاه به خوبي و خوشي به پايان رسيد.
آخر هفته سهيل مهماني دعوت داشت و نبود. من مانده بودم با پدر و مادرم ، حسابي حوصله ام سر رفته و دلم مي خواست زودتر شنبه از راه برسد تا به دانشگاه بروم. دانشگاه برايم مثل همان دبيرستان بود و محيطش باعث نمي شد كه من و ليلا دست از شيطنت برداريم . البته آن حالت پر شر و شور را ديگر نداشتيم . چون جو دانشگاه سنگين تر بود ولي بدون شيطنت هم نمي گذشت . صبح شنبه نوبت من بود كه ماشين ببرم و دنبال ليلا بروم . صبح زود سوار ماشين مادرم شدم و صداي ضبط را هم بلند كردم . وقتي جلوي در خانه ي ليلا رسيدم ، منتظر ايستاده بود . ليلا هم تقريبا در نزديكي ما زندگي مي كرد و خانه انها هم مثل خانه ما شيك و بزرگ بود . ولي اپارتمان بود و مپل ما حياط و استخر نداشتند . ليلا به جز خودش دو خواهر داشت كه هر دو ازدواج كرده بودند و سر زندگيشان بودند. خودش هم دختر خوب و مهرباني بودبا قد وهكل متوسط و صورت با نمك سبزه و چشم و ابروي مشكي ، وقتي ايستادم سوار شد وگفت :
سلام ، اصلا حوصله نداشتم بيايم .
با تعجب گفتم : پس مي خواستي چكار كني ؟
ليلا اخم كرد و گفت : هيچ كار ، از ادبيات فارسي خوشم نمي آيد .
با خنده گفتم : خوب اين ساعت اول است ، ساعت دوم رياضي داريم .
ليلا همانطور كه صداي ضبط را كم مي كرد و گفت : باز رياضي بهتره ، البته امروز سر خديان خودش نمي آد . قراره يك دانشجو براي حل تمرين هاي جلسه قبل بيايد.
شانه اي بالا انداختم و گفتم : بهتر ! يارو حتما خيط ميكنه ، كلي مي خنديم .
دوباره صداي ضيط را بلند كردم . ضربآهنگ موسيقي خارجي ، ماشين را تكان مي داد. سركوچه دانشگاه با سرعت پيچيدم و كاري كردم كه صداي جيغ لاستيكها در آيد . همه كساني كه جلوي دانشگاه ايستاده بودند برگشتند و نگاهم كردند . منهم همينرا مي خواستم ماشين را با مهارت بين دو ماشين پارك كردم و متوجه نگاههاي تحسين آميز پسرها شدم . سر كلاس ادبيات سر تا پاي استاد بخت برگشته را حلاجي كرديم و خنديديم . ساعت بعد رياضي داشتيم .بين دو كلاس به بوفه رفتيم و با چند نفر ديگر سر يك ميز نشستيم. آيدا يكي از بچه هاي همكلاسمان با خنده گفت : حل تمرين بعد يك جلسه ! مي خواد ازمون زهر چشم بگيره .
پانته آ كه همه پاني صدايش مي كردند ، گفت : مي گن اين سرحديان قاتله! ترم قبل نصف كلاس رو انداخته ...
ليلا با غضب گفت: نترس بابا ، بچه ها ي ترم بالايي همش براي ورودي هاي جديد قيافه مي گيرن كه يعني خودشون ختم همه چيز هستن اما بي خيال اگه خيلي محل بدي به آرزوشون كه ترسوندن ماست مي رسن .
سر كلاس همه مشغول حرف زدن بوديم كه در كلاس باز شد و در ميان بهت و تعجب ما پسري قد بلند و ريز نقش ، لنگ لنگان وارد شد . صورتش را ريش و سبيل مرتب و كوتاه شده اي مي پوشاند . موهايش مجعد و كوتاه بود. چشمان درشت وابروهاي بهم پيوسته اي داشت زير لب سلام كرد كه هيچ كس جوابش را نداد . بزرگتر از ما بود ولي نه انقدر كه باعث ترسمان شود دوباره همه با هم شروع به صحبت كردند. پسرك اهسته گفت :
- خانم ها و اقايان دكتر سر حديان از من خواسته براتون تمرين ها رو حل كنم . خواهش مي كنم دقت كنيد. يكي لطف بكنه به من بگه تمرين هاي كدام قسمت بايد حل بشه ...
يكي از پسرها با لحن عصبي گفت : تو كه خودت بايد بدوني حتما از هفته پيش تا حالا همه ده بار همه رو حل كردي .. ديگه مارو رنگ نكن .
بعد پسري از ته كلاس گفت : دكتر سرحديان ؟ ... مگه آناتومي درس مي ده كه دكتره ؟.
هرج ومرج دوباره كلاس را فرا گرفت . يكي از دخترها از رديف جلو شماره تمرين ها را به اقاي حل تميريني داد و پسره شروع كرد به پاك كردن تخته ولي قبل از آن از جيبش يك ماسك سفيد رنگ در آورد و جلوي دهان و بيني اش را پوشاند با اين حركت سيل متلك و تيكه به طرفش هجوم آورد.
- سرحديان چرا از مريض هاي سل گرفته واسه حل تمرين ما آدم فرستاده ..
- اكسيژن برسونيد ...
- اي بابا اينكه اب و روغن قاطي كرده ....
- آقا واگير نداره؟ ....
بعد خنده و هرو كر فضاي كلاس را پر كرد . اما پسره بدون توجه به حرفاي ما شروع به حل تمرين هاكرد. صداي ماژيك روي تخته سفيد رنگ مو بر تنمان سيخ مي كرد . بعد از حل چند تمرين كلاس تقريبا آرام گرفت و همه مشغول يادداشت كردن شدند . در موقع حل يكي از تمرين ها شيوا دختري كه روي صندلي جلوي ما نشسته بود بلند شد تا سوالي بپرسد من هم با شيطنت صندلي اش را عقب كشيدم وقتي شيوا جواب سوالش را گرفت بي خيال خودشو ول كرد تا روي صندلي اش بشيند اما چون صندلي اش را عقب كشيده بودم محكم روي زمين افتاد و دوباره كلاس از خنده و هياهو منفجر شد. پسره از پاي تخته به طرف ما نگاهي انداخت اما ما بي توجه به نگاههاي سرزنش اميزش در حال هر وكر بوديم. شيوا هم بلند شده بود و داشت فحش مي داد. پسرها سوت مي زدند وما ميخنديديم بعد وقتي سر انجام آرام گرفتيم متوجه شديم كه پسره رفته هر كس چيزي مي گفت و حدسي ميزد :
- بچه ها الان مي ره با رييس دانشگاه مي آد .
- نه بابا رفته به سر حديان بگه يكي دو نمره از ما كم كنه ....

در هر حال پسره رفته بود و ما خوشحال حرف مي زديم و مي خنديديم ليلا با كمي ترس گفت :
- بچه ها نكنه پسره عضو انجمن اسلامي باشه حال همه رو بگيره ؟..
من هم با خنده جواب دادم : مگه ما كار غير اسلامي انجام داديم داريم مي خنديم خوشحال بودن هم كار بدي نيست .
بعد از اتمام كلاس سوار ماشين شديم و راه افتاديم . از آيينه متوجه پشت سرم بودم كه ديدم پاترولي با حفظ فاصله دنبالمان مي آيد. مي دانستم مال يكي از پسرهاي همكلاس است . چند نفر از دوستانش هم همراهش آمده بودند مي دانستم كه مي خواهند اذيت مان كنند با ليلا قرار گذاشتيم حالشان را بگيريم . وقتي وارد اتوبان شديم ، پاترول خودش را به كنار ما كشاند پسرها از پنجره ماشين سرشان را بيرون آورده بودند و به ما مي خنديدند ناگهان به رگ غيرتم برخورد و پايم را روي پدال گاز فشردم . مدل ماشين ما بالاتر و قدرتش هم بيشتر از پاترول بود بايد ادبشان مي كردم . با فشار روي پدال گاز ، دنده ماشين راهم عوض كردم و با مهارت از بين ماشين ها ويراژ دادم. من تقريبا از 15 سالگي رانندگي مي كردم البته دور از چشم پدر ومادرم زير نظر سهيل انواع و اقسام لمهاي رانندگي را ياد گرفته بودم و خيلي هم از اين بابت مغرور بودم حتي گاهي وقتي باسهيل مسابقه مي گذاشتم نمي توانست به گرد راهم برسد به ليلا كه ترسيده بود گفتم :
- سفت بشين و نگاه كن .
از بين دو ماشين لايي كشيدم . ليلا جيغ كوتاهي زد و راننده ها با بوق بلند و كشداري مراتب اعتراضشان را اعلام كردند . اما من بي توجه گاز مي دادم و به پاترول كه نا اميدانه تلاش مي كرد خودش راب همن برساند مي خنديدم . ماشين آنقدر سرعت داشت كه مي دانستم اگر به مانعي بر خورد كنيم حتما دخلمان مي آيد اما غرور نمي گذاشت رعايت قانون را بكنم . سرانجام در يكي از خروجي ها پاترول ما را گم كرد و من خندان سرعت ماشين را كم كردم . ليلا با خشم نگاهم مي كرد . با خنده نگاهش كردم و گفتم :
- ليلا وقتي مي ترسي رنگت سه درجه روشن تر مي شه هميشه بترس .
ليلا عصبي داد زد : احمق ديوانه ! نزديك بود هر دومونو بكشي چرا اينطوري رانندگي مي كني ؟
خونسرد گفتم : نترس حالا كه نمرديم من بايد روي اين جوجه فكلي ها رو كم مي كردم . حالا تو دانشگاه ماستها رو كيسه مي كنن اينطوري خيلي بهتره .
ليلا سرس تكان داد و حرفي نزد. اما مي دانستم كه او هم ته دل راضي و خوشحال است كه پسرها را سر جايشان نشانديم . اين حادثه باعث شد كه كلاس رياضي وبلايي كه سر فرستاده استاد آورديم از يادمان برود . تا هفته بعد و جلسه بعد مشغول شيطنت و خنديدن به خلق الله بوديم و اصلا يادمان رفته بود كه شنبه خود استاد سرحديان سر كلاس مي آيد . صبح روز شنبه تازه ياد مان افتاد و كمي ترسيديم ولي با خودمان فكر مي كرديم حتما اسنتاد از ياد برده و كاري به ما ندارد به هر ترتيب ساعت رياضي رسيد و همه با هيجان منتظر بودند ببينند چه پيش مي آيد .وقتي استاد وارد كلاس شد همه به احترام ورودش از جا بلند شديم. سرحديان مرد ميانسال و با تجربه اي بود كه به آساني نمي شد
دستش انداخت . از آن قيافه هايي داشت مكه بهش با جذبه مي گفتند . وقتي ما نشستيم شروع به درس دادن كرد و ما خيالمان راحت شد كه حرفي از جلسه حل تمرين نخواهد زد. تند تند يادداشت بر مي داشتيم و سعي مي كرديم پا به پاي استاد درس را بفهميم و جزوه برداريم چون جلسه اول نصف بچه ها نتوانسته بودند يادداشت بردارند و استاد بي توجه به اعتراض بچه ها تخته را پاك كرده بود . سر انجام كلاس به پايان رسيد ولي استاد هنوز اجازه ترك كلاس را به ما نداده بود. همه منتظر نگاهش مي كردند. آقاي سرحديان با حوصله شماره تمرين هايي كه بايد براي جلسه بعد حل مي كرديم را روي تخته نوشت . بعد با صداي نافذ و لحني قاطع گفت :
- خانم ها آقايان ، من مي دونم كه بعضي از شما يك راست از پشت نيمكت هاي دبيرستان روي صندلي هاي دانشگاه پرتاب شده ايد. براي همين بچه بازي هايتن را درك مي كنم اما از الان گفته باشم كه اين تمرين ها بايد توس شما حل بشه و در كلاس حل تمرين اشكالهايتان را رفع كنيد جون در امتحان پايان ترم فقط از اين تمرين ها سوال مي دهم وهيچ عذر و بهانه اي هم قبول نيست .
بعد به چشمهاي ما كه مثل موش سر جايمان خشك شده بوديم ، خيره شد و ادامه داد :
- انگار شما هنوز ظرفيت دانشگاه رو نداريد .. من هم دلم نمي خواد بهتون زور بگم . از اين به بعد فقط شماره تمرينها را مي نويسم جلسه حل تمرين هم لغو مي شود ديگر خود دانيد. ..
بعد از چند دقيقه تازه متوجه شديم معني حرفهاي استاد چيست . جواب صحيح تمرين ها براي خوب امتحان دادن لازم و ضروري بود و با تعطيل شدن كلاس حل تمرين احتمالا نود درصد كلاس نمره قبولي نمي آوردند همزمان صداي اعتراض بچه ها بلند شد. استاد كه داشت از كلاس بيرون مي رفت لظه اي ايستاد و گفت :
- خودتان خرابش كرديد ، خودتون هم درستش كنيد اگر آقاي ايزدي قبول كنند و باز هم براي حل تمرين تشريف بياورند من حرفي ندارم .
وقتي استاد از كلاس خارج شد احساس كردم همه نگاهها متوجه من است انگار تعطيلي كلاس حل تمرين فقط تقصير من بود و خودم بايد درستش مي كردم.بغض گلويم را گرفته بود براي اينكه از زير بار نگاههاي بچه ها فرار كنم سريع وسايلم را جمع كردم و از كلاس خارج شدم.




رمان"مهرومهتاب"
رمان"مهرومهتاب"
مشاهده ادامه مطلب رمان"مهرومهتاب"
تاريخ: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۹:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: leila20.tabib24.com

  عكس متحرك سگ Dog

عكس متحرك سگ Dog

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang    شكلك هاي شباهنگ Shabahang 

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang 

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang 

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang 

 

  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahangشكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang 

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang 

 

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang   

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang

 

شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang  شكلك هاي شباهنگ Shabahang



عكس متحرك سگ Dog
عكس متحرك سگ Dog
مشاهده ادامه مطلب عكس متحرك سگ Dog
تاريخ: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۹:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: leila20.tabib24.com

  roman آرامم (2)

roman آرامم (2)

 

 

فصل دوم:

شكلات 78 درصد رو از توي جعبه ش در آوردم و گرفتم جلوي تارا .... تارا يه نگاه به شكلات تلخي كه توي دستام بود انداخت و گفت:

تارا: دوباره رفتي از اين شكلات ها گرفتي...... آخه من نمي دونم تو چه جوري اينا رو مي خوري؟ .....

بي خيال حرف هاي تارا يه تيكه از شكلات كَندَم و گذاشتم توي دهنم.... طعم تلخ و ترشش رو با تموم وجود چشيدم.... عالي بود... واقعا نمي فهميدم چرا تارا بايد اين حرف رو بزنه......

تارا: نگاه كن چي جوري ميخوره..... دختر حالمو به هم زدي......

_ خيلي هم دلت بخواد..... من كه عاشقشم ..... حرف نداره .....

_سلام خانوم ها......

برگشتم طرف صدا...... درست روبه رومون رضا يوسفي و ساسان كياني دو تا از بچه هاي كلاس ايستاده بودند و داشتند با اصرار ما دو تا رو نگاه مي كردند......جواب سلامشون رو داديم منتظر مونديم تا حرفشون رو بزنن.......

يوسفي: ببخشيد خانوم شايسته ....مي تونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم .....

نگاه كردم به سمت تارا كه داشت با يه لبخند موذيانه منو و رضا رو نگاه مي كرد .... اصلا حوصله ي رضا و حرف هاي تكراري هميشگيش رو نداشتم ...... مظلومانه نگاه كردم به تارا تا شايد اون يه چيزي بگه و منو نجات بده از اون وضع نا فُرم ....ولي تارا هم عين خيالش نبود و داشت با آرامش برام چشمك مي زد.....

بي خيال كمك تارا شدم و از جام بلند شدم و بسته ي شكلات رو چپوندم توي كيفم:

_ فقط اميدوارم كوتاه باشه آقاي يوسفي .....

يوسفي: حتما .... خيلي ممنون كه قبول كرديد.....

كنارش ايستادم و با هم از ساسان و تارا دور شديم ..... قد متوسطي داشت كه من اصلا نمي پسنديدم .... با اينكه خودم جز آدم هاي متوسط رو به كوتاه بودم ولي اصلا برام جالب نبود يه مرد قدش 170 باشه .... ولي از حق نگذريم قيافه ي خوبي داشت.... البته به نظر تارا .... وگرنه به نظر من زيادي ملوس بود براي پسر بودن......صورت گرد و سفيدي داشت با موها و ته ريش قهوه اي و چشماي قهوه اي روشن......

كيف سامسونتش رو از دست راستش داد به دست چپش وبالاخره زبونش رو چرخوند توي دهنش:

يوسفي: واقعا ببخشيد خانوم شايسته كه دوباره مزاحمتون شدم.....

هر چي بدم مي اومد از تعارف كردن و الكي حرف رو پيچوندن رضا عين خود اين آدم بود....... من كه مي دونستم دوباره چي مي خواد بگه ...فقط نمي دونستم چرا هر بار همين مقدمه ها رو مي چينه.... حداقل يه ذره هم ريتم حرف زدنش رو عوض نمي كرد كه آدم دلش يه ذره خوش بشه......

يوسفي: راستش مي خواستم در مورد همون مسئله باهاتون حرف بزنم..... مي خواستم اگه ميشه يه بار ديگه در خواستم رو ....

_ ببينيد آقاي يوسفي ..... من نمي دونم چي جوري بايد جواب شما رو بدم كه راضي بشيد .... من دفعه هاي پيش هم جوابتون رو دادم .....ولي شما انگار هر بار اميد داريد معجزه بشه ..... من اصلا قصدم بي احترامي نيست .....به خاطر همينم الان اينجا ام .... وگرنه اصلا تا اينجا هم نميودم .... اما با همه ي احترامي كه براتون قائلم بازم بايد بگم كه جوابم منفيه .... واقعا متاسفم.... اميدوارم اين دفعه ديگه حرفم رو قبول كنيد ...با اجازه......

بدون اينكه منتظر ادامه ي اراجيفش باشم به سمت تارا رفتم كه داشت با ساسان حرف مي زد ......

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

بدون اينكه منتظر ادامه ي اراجيفش باشم به سمت تارا رفتم كه داشت با ساسان حرف مي زد ...... با ديدن من حرفش رو قطع كرد و رو به ساسان گفت:

_ با اجازه آقاي كياني .... بعدا در مورد اون كنفرانس با هم حرف مي زنيم.....

واومد به سمت من كه منتظر داشتم نگاهش مي كردم..... برگشتم و بي توجه به تارا رفتم به سمت دانشكده..... تارا از پشت سر صدام كرد و چادرم رو توي دستش گرفت و كشيد......

تارا: كجا مي ري؟ .... وايسا با هم بريم ......

_ تارا من نگفتم دفعه ي ديگه اين پسره اومد كمكم كن با هم دَكِش كنيم ..... تو چرا مثل يابو نشسته بودي و هيچ غلطي نمي كردي؟

تارا :عفت كلام داشته باش خواهر ..... اين چه وضعه حرف زدنه؟......بده مي خواستم يه لطفي در حقت بكنم و از ترشيدگي نجاتت بدم ....ولي خودمونيما ..... توهم خري هستي براي خودت...... چرا آخه اين پسره رو اين قدر اذيت مي كني؟......

دستم رو گرفت توي دستش و منو توي جام نگه داشت.... رنگ شوخي نگاهش جاش رو به غم داد.....

تارا: نكنه هنوز به اون فكر مي كني؟...آره؟... آخه آرام ،چرا داري به خاطر يه حس مسخره توي 17سالگيت زندگيت رو خراب مي كني؟......فكر مي كني اين جوري جلو بري تهش چي ميشه ؟ها؟.....ميشي يه آدم تنها كه هيچي رو توي زندگيش تجربه نكرد جز يه عشق بچگونه ...... جز خرد شدن جلوي يه پسر عوضي .......جز از دست دادن غرورش به خاطر يكي كه ارزشش رو نداره..... به خاطر يكي كه حتي رحم نكرد به اون نسبت فاميلي كه با هم داريد و خيلي راحت پَسِت زد.......اگه مي خواي اينجوري زندگي كني واقعا برات متاسفم ..... از صميم قلبم .........

دستم رو ول كرد و بي توجه به من و آتيشي كه به جونم انداخته بود رفت به سمت در ورودي دانشكده.......نمي فهميد با اين حرفاش نه تنها عقلم به قول خودش سرجاش نميومد... بلكه باعث ميشد اون حرارت شديدي كه توي قلبم بود رو هم بيشتر حس كنم...بيشتر حس كنم كه درست 2 سال پيش ، وقتي 18 سالم بود ....چي جوري دلم شكست .... چي جوري شدم بازيچه ي دست يه پسر كه هنوز هم كه هنوزه حاضر بودم به خاطرش هر كاري بكنم..............

حاضر بودم هر كاري بكنم كه ببينمش ويه بار ديگه اين اجازه رو داشته باشم كه غرق بشم توي سياهي چشماش..... لعنتي تارا .... نمي دونست با حرفاش چقدر دوباره داغونم مي كنه.....

دستام رو بردم سمت صورتم و گذاشتمشون روي چشمام و تا مي تونستم فشار دادم تا شايد اشك ها روشون كم بشه و زور نزنن براي بيرون اومدن از چشمام ......

دوباره ياد اون روز افتادم كه بهم گفت بهتره هر چه زود تر به هم بزنيم ....ياد خودم افتادم كه ازش خواهش كردم ديگه حرف از جدايي نزنه ..... ياد صداي بي رحم اون افتادم كه گفت نكنه فكر مي كردي مي خوام باهات ازدواج كنم...... و ياد چشماي گريون خودم و صداي بغض كردم افتادم كه آروم بهش گفتم اميدوارم اين حس رو تجربه كني..... حس خرد شدن و له شدن خودت ...غرورت .....قلبت ......

و من گم شدم .... گم شدم توي يه زندگي كسل كننده و روزمره ..... خودم خواستم خودم رو گم كنم..... گم كنم بين درس خوندن .... بين اينكه الكي نشون بدم دغدغه ام فقط اينه كه داروسازي قبول بشم .....عوض شدم .... تغيير كردم و شدم ايني كه الان بودم......از يه دختره احساسي و پر از عشق كه سريع احساسش رو نشون ميده ..... شدم يه دختر خشك و جدي كه احساسش رو قايم ميكنه توي راهروهاي قلبش ....

تنها وجه تشابهم با گذشته اين بود كه هنوز هم عاشق بود م..... با وجود تموم سعي اي كه كرده بودم براي فراموش كردن دو تا چشم سياهش .....براي فراموش كردن تن حرف زدنش .....براي فراموش كردن خنده هاي بلندش.....اما بازم عاشق بودم.....

غرق شدم توي زندگي و روزمرگي ايش تا شايد يادم بره اونو .... تا شايد تنفر جاش رو باعشق عوض كنه.... ولي نشد .... ياد كارتون آنشرلي افتادم ...... ياد اون جمله ي اولش.... آنه تكرار غريبانه ي روز هايت چگونه گذشت؟..... حالا بايد يكي از من مي پرسيد.... آرام تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت................

دستام رو از روي صورتم برداشتم و يه نفس عميق كشيدم ..... نبايد گريه ميكردم..... اين قولي بود كه به خودم دادم .... بعد از يه هفته حبس كردن خودم توي اتاق ..... اين قول رو به خودم دادم تا نشون بدم كه اصلا ككم هم نگزيده .....عين خيالم هم نيست ..... براي اينكه الكي نقش بازي كنم و نشون بدم كه مثلا خيلي قوي ام .... ولي خودم مي دونستم كه چقدر قلبم تنگ شده ست و كمرش خم شده است زير بار اين همه غم......

دستمو بردم سمت چادرم و كشش رو روي سرم مرتب كردم و قدم برداشتم به سمت دانشكده تا دوباره خودم رو غرق كنم توي تكرار غريبانه روزهايم........ 

   

  

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

در خونه رو كه باز كردم ... بوي قيمه خورد به دماغم......در رو بستم و چادر رو از روي سرم برداشتم.......مامان داشت توي آشپزخونه سيب زميني سرخ مي كرد .....

از پشت سر بغلش كردم و زير گوشش گفتم:

_ سلام ماماني خوشگل خودم..... خوبي؟

مامانم برگشت به طرفم.... يه لبخند نشوند روي لبهاش:

مامان:سلام به ارام خودم..... باز تو خودت رو لوس كردي؟

_ چي كار كنم ديگه.... بالاخره يكي يه دونه ي خونم ......

صداي در بلند شد و من و مامان هر دوتامون همزمان به سمت در رفتيم ....

بابا سلام بلندي كرد و طبق معمول دست مامان رو گرفت توي دستش و آروم گفت:

_ خسته نباشي خانوم خودم.......

بعدش نوبت من بود .... جلو رفتم و دستام رو دور گردن بابا حلقه كردم....و يه بوس روي گونه ش نشوندم.....

بابا: احوال آرام بابا چطوره؟.... چرا هنوز لباست رو عوض نكردي دختر؟

_ خوبم بابايي خودم......مي خواستم اول عرض احترام كنم خدمت شوما.....

بابا: يه چيزي ميگن .... چي بود؟... آها.... دروغ كه استخوون نيست توي گلو گير كنه......

_ اِ .... بابايي.... حالا من شدم دروغگو.....

بابا: ديگه من دختر خودم رو كه خوب مي شناسم......

مامان: وِل كنيد اين حرفا رو .... زودتر لباساتونو عوض كنيد كه يه خبر خيلي مهم دارم براتون.......

به سمت اتاقم رفتم و مانتو و مقنعه ام رو در آوردم .... موهاي لختم زير مقنعه بدجوري به هم پيچيده بود ..... برس رو برداشتم و شروع كردم به شونه كردن موهام جلوي آينه ي قدي اتاقم....... موها رو بالاي سرم جمع كردم و كليپسي كه با دندون هام گرفته بودم به موهام زدم......يه تي شرت جذب مشكي پوشيده بودم ...

جز آدم هاي لاغر به حساب مي اومدم ولي نه اونقدر كه اگه دماغمو بگيرن غش كنم.....يه صورت كوچيك داشتم كه هميشه باعث مي شد كمتر از سنم به نظر برسم....چشمام قهوه اي بودند و خيلي درشت به حساب نمي اومدند..... مژه هام پر بودند ولي كوتاه و مشكي ..........پوست صورتم تقريبا سفيد بود و زود تغييرات حالم رو لو مي داد.....ابرو هام هنوز دخترونه بالاي چشمام جا داشتند...... دستم رو بردم و موهاي لختي كه روي صورتم ريخته بود رو كنار زدم ..... ياد حرف فرهود افتادم ..... ياد اون لحظه ي آخر ..... " از تو هزار بار خوشگل ترش برام مي ميرن " ..... شايد راست مي گفت اون جز پسر هاي خوشگل و جذاب به حساب مي اومد ولي من يه قيافه ي معمولي داشتم ...... كه تنها چيزي كه داشت اين بود كه خيلي مظلوم نشونم مي داد ...... ا ما الان ديگه اون مظلوميت هم گم شده بود توي صورتم ...... خودم از اين اتفاق خوشحال بودم.... دوست نداشتم بقيه فكر كنند كه من يه آدم ضعيفم كه مي تونند هر بلايي كه بخوان سرم بيارن و بعد راحت بندازنم كنار.......درست كاري كه فرهود باهام كرد......

دوباره ياد چشماي مشكي و مژه هاي بلندش افتادم ..... هيچ وقت نمي تونستم باور كنم كه اون چشما بتونند اون قدر بي رحم باشند ..... ولي بودند...... از همون موقع بود كه به خودم قول دادم ديگه به حرف چشم ها و رنگ نگاه آدم ها بي اعتنا باشم .....

صداي مامان باعث شد توي جام تكون شديدي بخورم و برس محكم از دستم بيفته روي انگشت پام...... روي زمين زانو زدم و انگشت پام رو توي دستم گرفتم ....يه كم درد مي كرد ..... سعي كردم نسبت بهش بي اعتنا باشم و از جام بلند شدم.....

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

صداي مامان باعث شد توي جام تكون شديدي بخورم و برس محكم از دستم بيفته روي انگشت پام...... روي زمين زانو زدم و انگشت پام رو توي دستم گرفتم ....يه كم درد مي كرد ..... سعي كردم نسبت بهش بي اعتنا باشم و از جام بلند شدم.....

شلوارمو عوض كردم و يه شلوارك مشكي پوشيدم.....در اتاق رو باز كردم و زدم بيرون تا از صدا كردن دوباره ي مامان در امان بمونم.....مامان داشت ميز رو مي چيد و بابا هم داشت اخبار نگاه مي كرد ...... رفتم به سمت مامان تا كمكش كنم....

مامان: چرا اينقدر دير اومدي از اتاقت بيرون؟ چي كار مي كردي اون تو؟

_ هيچي .... مامان خودم ..... يه ذره رفته بودم تو فكر.......

ظرف سالاد رو برداشتم و گذاشتم روي ميز.....

_ بابا .... بفرماييد .... شام.......

بابا: الان ميام دخترم ......

بابا و مامان هم با هم اومدند طرف صندلي و كنار ميز نشستند..... يه ذره برنج كشيدم و يه عالمه خورشت خالي كردم روش .....عاشق قيمه بودم...مخصوصا سيب زميني هاي سرخ كرده ي طلاييش .....كنار بشقابم هم چند تا قاشق سالاد شيرازي ريختم ......

مي خواستم قاشق اول رو بذارم توي دهنم كه مامان شروع كرد به حرف زدن....:

مامان: امروز شيما جون زنگ زد........

بابا: شيما ..... كدوم شيما؟

مامان : خواهرزاده ي آقا جونم ديگه......

افتادم به سرفه ..... اقاجون، پدربزرگ مامان بود كه دايي مامان فرهود مي شد .... يعني همون شيما جوني كه مامان مي گفت .... ليوان آب رو از مامان گرفتم و يه نفس سر كشيدم

مامان: چي شدي دختر؟...... چرا وقتي داري غذا مي خوري حواست رو جمع نمي كني ؟..... خوب شدي حالا....

سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم و با نگراني چشم دوختم به دهن مامان .... نمي دونستم چي مي خواد بگه ولي حس مي كردم قلبم داره هر لحظه از جا كنده ميشه ....... مامان هم ديگه انگار خيال نداشت حرف بزنه ....

بالاخره بابا لطف كرد و نجاتم داد از اون وضع داغون و پر تنش:

بابا: چي شد آرزو ؟..... شيما خانوم چي كار داشت؟

مامان: آخ .... داشتم مي گفتم ..... حواسمو پرت كرد اين دختره..... آره ديگه زنگ زد خونه گفت مي خوان بيان براي خواستگاري؟

قاشق و چنگال از دستم افتادن روي كوپه ي برنج و خورشت ......پلك چشمم داشت مي پريد و تند تر از حد عادي نفس مي كشيدم...... اما مامان داشت بي توجه به حال من براي بابا حرف مي زد:

مامان: پسرش تازه فارغ اتحصيل شده..... مهندسي پزشكي خونده و توي شركت باباش كار مي كنه.......

بابا: حالا كدوم پسرش رو ميگي ؟ .... دوتا پسر داشت ديگه؟

مامان : نه بابا .... تك پسره ... انگار يه دختر هم داشت .... تو حتما با پسر شيرين اشتباه گرفتي ..... اون يه چند ماه كوچكتر از پسر شيمائه..... شركتشون هم وسايل پزشكي وارد مي كنه......يادته كه ؟........ نظرت چيه؟ بگم بيان ؟.......

آب دهنم رو قورت دادم.... احساس مي كردم گلوم خشك خشكه .......به جاش چشمام داشتند خيس مي شدند..... نمي فهميدم اين ديگه چه بازيه كه فرهود شروع كرده....... شايد هم مامانش براش آستين بالا زده و شروع كرده به انتخاب يه مورد خوب براي پسرش.... آره حتما اين جوري بود.....

يه بغض بد راه گلوم رو بسته بود .... هنگ هنگ بودم.... فكر مي كردم اگه يه روز اين خبر رو بشنوم از خوشحالي غش كنم ..... ولي حالا بيشتر دوست داشتم بزنم زير گريه و تا مي تونم به حال خودم زار بزنم .....يه حس بد داشتم .... حس اينكه من رو مامانش انتخاب كرده نه خودش .... حس اينكه دوباره زده و غرورمو له كرده.....

صداي بابا از اون منجلاب بيرونم كشيد:

بابا: آرام .....نظر تو چيه ؟.... بگيم بيان؟..... به نظر من كه خانواده ي خوبين .... تازه هر چي باشه آشنائن .....چي شد بابا؟.... نظرت چيه ؟.....

مامان: من كه ميگم ... حالا بيان حرف بزنيم ببنيم خدا چي مي خواد.......

از جام بلند شدم .... تمام تلاشم اين بود كه جلوي هجوم اشك ها رو بگيرم و نذارم از چشمام بزنند بيرون ..... سرم رو پايين انداختم و بدون اينكه جواب باباو مامان رو بدم رفتم به سمت اتاقم .... صداي بابا رو مي شنيدم :

بابا: سكوت علامت رضاست ديگه؟....... حالا چرا شامتو نخوردي خانومِ خجالتي؟.......

مامان: ولش كن ..... بذار راحت باشه دخترم ...... اگه آرام عروس بشه من چي كار كنم از تنهايي .......

صداي مامان گم شد توي صداي بسته شدن در ....... دوباره دستام رو فشار دادم روي چشمام .... من قول داده بودم گريه نكنم .... بايد سر قولم مي موندم........

پنجره ي اتاقم رو باز كردم و سرم رو بردم بيرون پنجره ..... هواي خنك به صورتم خورد .... چند بار نفس عميق كشيدم و سعي كردم به هيچي فكر نكنم..... mp4 رو روشن كردم يه آهنگ از هنگامه گذاشتم ..... صداش رو تا اونجايي كه مي تونستم زياد كردم و هدفون رو گذاشتم روي گوشم ......

خودم هم با هنگامه مي خوندم ...... خودم هم مي خوندم تا شايد يه جوري قلبم رو آروم بكنم .... تا شايد بتونم تصميم بگيرم ...... يه تصميم درست ......صداي هنگامه باز هم پيچيد توي گوشم ..... عاشق اين آهنگش بودم ......

_ شايد فراموشت شدم ، شايد دلت تنگه برام *****شايد بيداري مثل من،به فكر اون خاطره هام

شايد تو هم شب كه ميشه، ميري به سمت جاده ها ****بگو تو هم خسته شدي، مثل من از فاصله ها

با هر قدم برداشتنت ، فاصله بينمون نشست *****لحظه اي كه بستي در رو ، شنيدي قلب من شكست

يادت بياد كه من كيم ،همون كه مي ميره برات ****هموني كه دل نداره ،برگي بيفته سر رات

نمي تونم دورت كنم ،لحظه اي از تو روياهام ت*****و مثل خالكوبي شدي، تو تك تك خاطره هام

از كي داري تو دور ميشي ، از من كه مي ميرم برات ****از مني كه دل ندارم ،برگي بيفته سر رات

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

نگاهمو دوختم به كوه لباس ها كه روي تختم جا خوش كرده بودند......دوباره با كلافگي به مامان نگاه كردم و گفتم:

_ مامان من ..... حالا چرا اينقدر خودت رو اذيت مي كني .... يه چيزي مي پوشم ديگه .......

مامان:معلومه چي ميگي ؟...... يه چيزي مي پوشم چيه ديگه؟..... تو كه مي دوني من چقدر با شيما اينا رو در وايستي دارم...... به نظرت اين كت و دامن يشميه خوبه؟....... بيا بپوشش ببينم تو تنت چي جوريه؟

با كلافگي كت و دامن رو از مامان گرفتم و همونجوري سر جام موندم:

مامان: تو كه هنوز سر جاتي ..... زود باش اين قدر خونسرد نباش دختر ..... كلي كار ديگه دارم........

_ مامان من .... تو بيا برو به كارهات برس من قول مي دم يه لباس مناسب بپوشم .... قول مي دم ديگه.......بيا برو ......

مامان: قول دادي ها ..... آرام به خاطر من اين دفعه رو به حرفم گوش بده......

_ باشه ماماني ...... شما بيا برو خودت حاضر شو................

مامان با شك و ترديد به سمت در اتاق رفت لحظه ي اخر برگشت و دوباره گفت:

مامان: قول دادي ها.........

به سمت در رفتم و در رو بستم ..... اگه به مامان بود تا فردا مي خواست اينجا بمونه و همه ي لباسام رو توي تنم ببينه تا آخرش يكي رو انتخاب كنه .....به در بسته تكيه دادم و به لباسي كه توي دستام بود زل زدم........

كلي استرس داشتم ، كلي هيجان ..... نه فقط به خاطر خواستگاري ..... به خاطر اينكه مي خواستم بعد از 2 سال دوباره ببينمش ...... با اينكه كم و بيش با آقا جون رفت و آمد داشتند اما من به بهونه ي درس خوندن هميشه از رفتن به خونه ي آقاجون ...اون هم وقتي اون ها بودند در مي رفتم....

دستم رو گذاشتم روي قلبم ..... داشت تند و سريع مي تپيد ...... اصلا فكرش رو هم نمي كردم روزي قراره فرهود بشينه جلوم و من براش چايي ببرم .....

دستم رو گذاشتم روي زمين و از جام بلند شدم......ترجيح مي دادم يه لباس ساده تر انتخاب كنم ..... دوست داشتم خود خودم باشم..... بدون هر تشريفاتي ......اول لباس هايي كه مامان ريخته بود جمع كردم و بعد يه تونيك يشمي رو برداشتم تا با شلوار ليم و يه شال قرمز بپوشم...... نشستم روي تختم .... دوست داشتم فكر كنم به فرهود .... به اينكه چه جوابي بهش بدم ......

دلم مي گفت تو كه همينو مي خواستي چرا الكي خودتو در گير مي كني ..... اما عقلم بهم آلارم مي داد كه بهتره اين دفعه منطقي جلو بري...... اما از همه ي اينا قوي تري اون غرور له شدم بود كه فرياد مي زد بايد تلافيش رو سرش دربياري ..... به هر قيمتي شده بايد عذابش بدي .... همونطوري كه اون تو رو عذاب داد....... 

   

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

صداي زنگ گوشيم بلند شد روي تخت دراز كشيدم تا دستم به گوشي اي كه اونور تخت افتاده بود برسه......

نگاه كردم روي صفحه ش .... اسم تارا با عكسش داشت بهم مي خنديد...... تارا مي دونست كه قراره امشب برام خواستگار بياد ولي نمي دونست اين خواستگار محترم همون فرهود چند سال پيشه .......

دكمه ي سبز گوشيم رو زدم و گوش دادم به صداي تارا :

تارا : سلام مَلِيك خانوم عروس ..... دست راستت زير سر ما.......

_ سلام.....چرا چرت و پرت ميگي تو ؟ .... هنوز كه نه به باره نه به داره..............

تارا: حرف نزن تو...... به خدا اگه ببينم اين يكي هم پر بدي بره من مي دونم با تو ..... فهميدي ؟.....

_ باز مامانم بهت زنگ زده؟

تارا: مامانت هم زنگ نمي زد من خودم مي دونستم كه بايد زنگ بزنم به تو ...... آخه خودت كه در جرياني شوما به يه بيماري خيلي خطرناك به نام جنون گاوي مبتلائيد.......

_ ببند دهنتو تارا ..... حالت رو جا ميارم ها......

تارا: آرام ..... مي خوام جدي باهات حرف بزنم ...... جدي ..... ميره تو اون مغزه پوكت يا نه؟

_ بگو ببينم شوما بلدي حرف جدي هم بزني ؟......

تارا: آرام .... جون تارا .... سر اين يكي يه ذره هم فكر كن...... الكي و احمقانه ردش نكن ...... حرفاي اون روزم توي دانشگاه يادته؟..... من هنوزم سر حرفام هستم..... يه بار ديگه بهشون فكر كن..... ببين قضيه من اصلا ازدواج كردن تو نيست .... من فقط دارم التماست مي كنم كه يه ذره از فكر اون بياي بيرون تا آدماي دور و برت رو بهتر ببيني ...... تا منطقي تر تصميم بگيري...... جون تارا اين دفعه ديگه به حرفام گوش بده .....

_ باشه بابا ..... واسه خودت خاله پيرزني شدي ها....... چند دوره رفتي كلاس؟..... آدرسش رو به منم ميدي؟......

تارا: حالا ببينم چي ميشي آخه فقط آدماي خاص رو به شاگردي قبول مي كنند..... كاري نيست ديگه با من؟.....

_ از اول هم كاري نبود.....

تارا: بالاخره كه ما هم رو مي بينيم.....فعلا باي.............

زير لب خداحافظي زمزمه كردم و گوشي رو قطع كردم.....

نگاهي به ساعت انداختم نيم ساعت ديگه قرار بود فرهود رو دوباره ببينم...... دلم تالاپ تالاپ مي زد ..... صداش رو مي تونستم بشنوم..... دستام مي لرزيدند.... دقيقا نمي دونستم از خوشحاليه يا از اضطراب..... شايد هم از عصبانيت .... گيج شده بودم بين يه عالمه احساس كه واسه خودشون توي دلم نشسته بودندو قصد نداشتند از جاشون بلند بشند.....

لباسم رو عوض كردم و جلوي اينه ي اتاقم وايستادم..... چشمم افتاد به شيشه ي عطري كه توي كتابخونه م بود و از آينه ي اتاقم مي تونستم ببينمش .... شيشه ي عطر تراشيده شده اي كه قرار بود هديه بشه به فرهود ......ولي نشد ..... تمام عطرش توي اين دو سال پريده بود ... اما شيشه ش هنوز اون بوي عطر رو مي داد ......

دستم رو بردم و لوازم آرايش مختصرمو از روي ميزم برداشتم ......يه ذره پنكك زدم ..... و بعد با مداد مشكي چشمم يه خط چشم زير چشمم كشيدم....ريملم رو برداشتم و به مژه هام كشيدم..... رژگونه ي بژ و رژ صورتيم رو هم زدم و يه نگاه به خودم توي آينه انداختم ..... شال قرمزم رو روي سرم انداختم ..... يه ذره از موهاي خرماييم از زير روسري بيرون زده بود.... صداي در اتاقم بلند شد

مامان: آرام .... آماده شدي ؟ الاناست بيان ها......

_ آره مامان اومدم.......

صندل هاي چوبي و شصتيم رو پوشيدم و يه بار ديگه به تصوير خودم توي آينه خيره شدم..... هنوز هم مي تونستم هيجان رو از صورتم بخونم ....... دستام رو مشت كردم و سعي كردم ديگه بهش فكر نكنم.... تا 7 شمردم و سه بار گفتم من آروممم.....

از اتاقم زدم بيرون ..... مامان داشت ميوه ها رو روي ميز مي گذاشت ..... بابا هم داشت با تلفن حرف مي زد و معلوم بود داره ادرس مي ده.....

دوباره اون اضطراب لعنتي پريد زير پوستم ..... يكي توي مغزم داد مي زد :كاش اصلا قبول نمي كردم بيان..... سرم رو محكم تكون دادم تا شايد اون صداي لعنتي از ذهنم بره بيرون.......

مامان كه تازه منو ديده بود با ذوق گفت:

مامان: عماد نگاه كن ببين چقدر ماه شده؟

بابا كه حالا تلفنش رو قطع كرده بود به سمت من و مامان اومد و يه نگاه به من كرد و دستش رو دور شونه ي مامان حلقه كرد و گفت:

بابا: دختر خودمه ديگه ........

صداي زنگ خونه باعث شد جمع سه نفرمون از هم متلاشي بشه .... مامان كه معلوم بود حسابي هول كرده دست من رو گرفت و به سمت در آشپزخونه كشوندم......

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

اينم پست آخر فصل دوم:

 

مامان مي گفت بايد منتظر بمونم تا صدام كنه و بعد من بيام و سلام كنم..... ولي من اصلا از اين مسخره بازي ها خوشم نميومد ..... ترجيح مي دادم همون جا وايسم و مثل همه ي وقتايي كه برامون مهمون مياد رفتار كنم......... مامان تند تند چند تا جمله تكراري در گوشم گفت و بعد كنار بابا منتظر موند .......

در باز شد و قامت اقاي عليزاده توي در ظاهر شد ...... سلام تعارف شروع شد ...... منم سعي مي كردم لبخند بزنم و جواب سلام همه رو بدم ...... ناخون هاي شصتم رو كف دستم فشار مي دادم تا كمي از ضربان تند قلبم و حرارت بدنم كم بشه... اما انگار اين هم بي اثر شده بود .....

بعد از باباي فرهود ... عمويش و بعد شيما خانوم و شيرين جون ،خواهرش با يه شيريني اومدن تو ......نگاهم نگران بين سيل جمعيت داخل اتاق و چارچوب در ميگشت .....

بالاخره پيداش شد .... پشت سر مهرزاد ، پسر شيرين جون ، وايستاده بود ..... درست مثل همون موقع ها بود ..... فقط نمي دونستم موهاي سرش كجا رفته .... معلوم بود تازه شايد يك هفته است كه اون ها رو زده..... با اينكه با موهاي مشكي و بلندش خواستني تر بود ..... ولي با اين موهاي نيم سانتي هم خيلي بامزه شده بود .......

هنوز داشتم نگاهش مي كردم و اون هنوز سرش رو بالا نياورده بود ...... گيج گيج بودم ...... بالاخره سرش رو بالا آورد و نگاهش به من افتاد .....

يه اخم عميق روي صورتم نشسته بود ....... نگاهم پر خشم بود ...... پر از حس انتقام ...... انتقام يه قلب شكسته ......انتقام حس سرخوردگي اي كه توي وجودم مونده بود..... انتقام يه حس داغون كه مي گفت من خيلي كمم....خيلي كم ...... حسي كه باعث شد اعتماد به نفسم غرق بشه و نابود بشه..... حس خرد شدن و له شدن خودم و غرورم.......

اصلا دلم نمي خواست نگاهم رو ازش بگيرم هنوز داشتم با خشم نگاهش مي كردم ...... قيافه ي اون هم ديدني شده بود ...... تعجب از تمام اجزاي صورتش مي باريد ...... حتي دهنش هم همون جوري نيمه باز مونده بود ......

مهرزاد با آرنجش يكي زد توي پهلوش........و فرهود سريع سرش رو به طرف مهرزاد برگردوند.....با احساس فشار چيزي روي بازوم به طرف مامان برگشتم ..... داشت با غضب نگام مي كرد ..... سرم رو پايين انداختم تا مامان رو بيشتر از اين عصباني نكنم......

حالا يه چيزي رو خيلي خوب مي دونستم ..... خيلي خوب مي دونستم كه بايد چه تصميمي بگيرم ..... خيلي خوب مي دونستم بايد چه راهي رو انتخاب كنم..... من نبايد مي ذاشتم اين حس تحقير توي وجودم بمونه..... بايد بهش ثابت مي كردم كه اصلا برام مهم نيست .....يه پوزخند زدم وسيني چايي رو برداشتم ..................

-----

فصل سوم:

هنوز توي شوك چيزي بودم كه مي ديدم...... اصلا باورم نمي شد كسي كه به خواستگاريش اومدم همون آرام دوسال پيشه كه آهش منو گرفته بود ..... هموني كه دلش رو شكونده بودم.......

مهرزاد سرش رو آورد در گوشم و زمزمه كرد:

مهرزاد: فرهود تو مي دونستي؟

سرم رو به نشونه ي نه تكون دادم....اروم گفتم:

_ اگه مي دونستم كه حرف مامان رو قبول نمي كردم..... بايد حتما يه جوري مامان رو راضي كنم بي خيال آرام بشه.....

مهرزاد: فكر نكنم بتوني راضيش كني

مهرزاد با سرش به طرف مامانم اشاره كرد كه داشت با عشق تمام، آرام رو نگاه مي كرد كه داشت بهش چايي تعارف مي كرد..... اصلا فكرش رو هم نمي كردم موردي كه مامان برام در نظر گرفته بود همون آرام باشه ...... اصلا نمي تونستم قبول كنم..... چي جوري مي تونستم توي چشماي كسي نگاه كنم كه يه روز با بي رحمي كنار زده بودمش ...... من كه انگيزه اي جز حس انتقام براي ازدواج نداشتم ..... چرا بايد دوباره آرام رو مي شكوندم .....

مهرزاد با پاش زد به پام .....سرم رو اوردم بالا و آرام رو ديدم كه داشت با غضب نگام مي كرد و منتظر بود چايي بردارم ....

صداش هنوز هم همون جوري نرم و نازك بود ولي تن صداش تنم رو لرزوند:

آرام: اگه لطف كنيد و چاييتون رو برداريد ممنون ميشم.......

دوباره زل زدم توي صورتش ..... انگار دوست داشت سيني چايي رو بكوبه توي سرم ...... باورم نمي شد اون آرام 2 سال پيش الان جلوم وايستاده..... خيلي فرق كرده بود .... مخصوصا طرز نگاهش و صلابتش وقتي كه حرف مي زد .....

آرامي كه من مي شناختم درست مثل اسمش بود ...... آروم آروم ..... يه آدمي كه خيلي زود مي بخشيد و خيلي زود مي زد زير گريه ...... يادم اومد كه چقدر به خاطر همين گريه ها دوست داشتم كله ش رو بكنم ..... چقدر دوست داشتم تا مي تونم بزنمش كه ديگه فِرتي نزنه زير گريه......ولي الان ........

دوباره نگاهش كردم.... روي مبل سلطنتي مسي نشسته بود و يكي از پاهاش رو روي اون يكي انداخته بود و داشت روي فرش ها رو نگاه مي كرد ...... هنوز هم همون اخم روي صورتش بود ........ بايد حتما با مامان حرف مي زدم .......

مهرزاد دوباره شروع كرد به پچ پچ كردن در گوشم:

مهرزاد: فرهود ...... حالا مي خواي چي كار كني؟

_ توهم وقت گير آوردي ها.........فعلا بذار اين جلسه ي كوفتي تموم بشه تا بعد...............

مهرزاد: خوب حالا..... چرا مي زني .... خواستم يه ذره از اين حال و هواي سگيت بياي بيرون......

_ تو برو يه فكري به حال خودت كن ......

بعد دست برد و گوشيم رو از توي جيبم در آورد

_ چي كار ميكني مهرزاد؟

مهرزاد: يه كار كوچولو داشتم ..... چقدر خسيس و سوسول شدي جديدا .... من و تو كه از اين حرفا با هم نداريم......

سري تكون دادم و سعي كردم به حرفاي كليشه اي كه بين مادر ،پدر ها رد و بدل مي شد گوش بدم......

صداي مامان باعث شد توي جام تكون بخورم:

مامان: فرهود بلند شو برو با آرام جون حرفاتونو بزنيد...... هر چي باشه اين جوونا ان كه بايد هم رو بپسندن.......

آقاي شايسسته: البته ..... آرام جان ... بابا ..... فرهود خان رو راهنمايي كن توي اتاقت .....

منتظر موندم تا اول آرام از جاش بلند شه ..... مهرزاد در گوشم گفت:

مهرزاد: به پا ضربه فنيت نكنه......

بعد گوشيم رو انداخت توي جيب پيرهنم .........

مهرزاد:برو ببينم چي كار مي كني ........

_ خفه ........

از جام بلند شدم و به سمت آرام رفتم ....

 

ادامه دارد 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

از جام بلند شدم و به سمت آرام رفتم .... جلوتر از من به راه افتاد .....من هم پشت سرش مي رفتم ...... حتي راه رفتنش هم پر از حرص بود ..... برعكس گذشته..... يه لحظه دلم تنگ شد براي همان آرام سر به زير مهربون ...... اما بي توجه به اين حس گذرا وارد اتاقي شدم كه آرام درش را باز كرده بود .....

آرام: بفرماييد تو.......

يه اتاق 12 متري جلوي روم بود كه ديوار هاش سبز روشن بود ..... يه سبز آرامش بخش كه برعكس رنگ اتاق خودم ،يه حس خوب بهم مي داد .... حس آرامش ....... كنار اتاقش يه تخت چوبي با رو تختي به همان رنگ سبز قرار داشت ..... كنارش كتابخونه ي كوچيكي بود و انتهاي اتاق يه پنجره ...... روبروي تخت هم يه آينه ي قدي با يه ميز تحرير چوبي قرار داشت نگاهم ثابت موند روي يه تابلوي خط...... تابلويي كه به خط مهرزاد بود و من بهش سفارش داده بودم تا براي آرام بنويسدش .....باورم نمي شد كه هنوز هم اون تابلو رو داشته باشه ......

روي تابلو يه شعر از فاضل نظري بود كه آرام عاشق شعراش بود .......نشستم روي تخت آرام ولي هنوز نگاهم به اون شعر بود ......

چاي مي نوشم كه با غفلت فراموشت كنم چاي مي نوشم ولي از اشك فنجان پر شده ست......

صداي آرام باعث شد نگاهمو از تابلو بگيرم و به صورت اون خيره بشم:

آرام: فكر نكنم اومده باشيد اتاق منو وارسي كنيد .......

صداش زد توي حالم ..... اين آرام اوني نبود كه من مي شناختم ..... حتي قيافش هم ديگه اون مظلوميت گذشته رو نداشت ......

چند تا سرفه كردم و سعي كردم بيشتر از اين نرم توي هپروت......

_ صد البته..... خب راستش نمي دونم چي جوري شروع كنم

آرام: شما كه بايد توي اين كار استاد باشيد ...... مگه نه؟

_ براي چي همچين فكري مي كنيد؟

آرام: يعني نمي دونيد ..... يا كلا دوست داريد خودتون رو پرت نشون بديد .......

_ راستش............ معذرت مي خوام به خاطر گذشته

آرام يه پوزخند زد و با حرص گفت:

آرام: اصلا برام مهم نيست .... نه معذرت خواهيتون نه گذشته ...... فقط خواستم ياد آور شم كه الكي براي من نقش بازي نكنيد و خودتون رو به زحمت نندازيد .......

ديگه داشتم واقعا شاخ در مي آوردم ..... بدجوري داشت به قول مهرزاد ضربه فنيم مي كرد ..... اما هيچي نداشتم كه بگم ...حرف هاش بدجوري بوي حقيقت مي داد......

_ پس بهتره كه من هيچي نگم .............

و نگاهم رو دوختم به همون تابلوي خط .... آرام مسير نگاهم رو دنبال كرد .... اول يه ذره دست پاچه شد و بعد سريع و با تحكم گفت:

آرام: زدم به ديوارتا يه اشتباه بچگونه رو دوباره تكرار نكنم.......

لبخند از ته دلي زدم و گفتم:

_ اشتباه بچگونه مال بچه هاست

آرام: منم بچه بودم......

_ الان كه نيستي .... هستي ؟ ...... پس چرا هنوز اونجا مونده ؟......

آرام: يه درس عبرته ..... راستش يه بار خواستم بندازمش توي سطل آشغال ..... جايي كه لياقتش رو داره .... ولي....

_ ولي چي؟..... پس چرا ننداختيش جايي كه لايقشه؟

آرام: فقط به خاطر به نام خدايي كه بالاش نوشته ........وگرنه هم خودش ..... هم خاطره ش همون به درد سطل آشغال مي خورن.....

نگاهمو دوختم به بسم اللهي كه بالاي شعر نوشته شده بود ..... اصلا تا به حال نديده بودمش ...... خيلي چيز ها رو تا به حال نديده بودم..... مثل اين آرامي كه اصلا فكر نمي كردم هم اينجوري باشه...

يه جورايي خيالم راحت شد كه حتما آرام بهم جواب منفي مي ده ..... به خاطر همين فكر حرف زدن با مامان رو هم از ذهنم انداختم بيرون ......دستامو توي هم قفل كردم و دوباره يه حس آرامش دويد توي قلبم...... 

   

-------

آرام با يه مانتوي سفيد و شال آبي كنارم روي مبل دو نفره نشسته بود و يه قرآن رو جلوي من و خودش نگه داشته بود ..... هنوز هم نمي تونستم باور كنم كه داشتم اين كار رو مي كردم..... باورم نمي شد كه آرام برخلاف تصورم بهم جواب مثبت داد ..... واقعا كه زن ها غير قابل پيش بيني اند و اصلا نميشه فهميد توي ذهنشون چي ميگذره ......

صداي عاقد دوباره توي اتاق كوچيك عقد پيچيد :

_ براي بار سوم مي پرسم .... عروس خانوم وكيلم؟.......

منتظر چشم دوختم به صورت آرام ...... هنوز هم صورتش همانقدر بي رحم و خشك بود ..... يه لحظه برگشت به طرف من و نگاهش رو دوخت توي چشمام ..... منم همون طوري زل زده بودم به چشماي قهوه ايش .... ياد چشماي سبز دنيا افتادم......الان به جاي آرام اون بود كه بايد كنارم مي نشست .... ولي ...... هميشه همه چيز اون جوري نمي شد كه من مي خواستم ....... چشماي قهوه اي آرام يه برقي زد و بعد سريع سرش رو انداخت پايين ..... انگار نه انگار كه چند لحظه ي پيش اون برق توي چشماش بود .........

صداش توي سكوت اتاق پيچيد :

آرام: با اجازه ي پدر و مادرم .... بله.....

صداي دست و جيغ بود كه به هوا مي رفت..... صداي عاقد دوباره بلند شد كه از من بله مي خواست ..... با صداي گرفته اي بله را گفتم و دوباره گوش سپردم به جيغ و دادي كه مهرزاد و تارا،دوست آرام توي اتاق به پا كرده بودند.......

صداي خطبه خواندن عاقد توي ذهنم تكرار مي شد ...... هنوز هم باورم نمي شد .... هميشه همين طور بود ... بايد تا تهش مي رفتم تا باورم بشه چه بلايي به سرم اومده......

وقتي جواب مثبت آرام رو شنيدم تا چند دقيقه منگ مامان رو نگاه كردم .... بيچاره فكر مي كرد از خوشحالي زيادمه ...... چقدر با مامان حرف زدم كه با يه بهونه اي اين مراسم رو به هم بريزه ..... ولي اون هم مامان خودم بود ....مرغش يه پا بيشتر نداشت.......حق هم داشت ..... نمي تونست ......

دوباره نگاه كردم به مهرزاد كه داشت اون وسط براي خودش قر مي داد .... حاج آقايي كه خطبه مي خواند هم داشت به مهرزاد و اداهايش مي خنديد......

مامان در گوشم زمزمه كرد :

مامان: حلقه رو دستش كن ......

نگاهمو چرخوندم روي دستاي مامان كه يه سبد دستش بود .... توي سبد دو تا حلقه ي ساده چشمم رو زد .....

دوباره مامان بهم تشر زد:

_ حلقه رو دستش كن .... فرهود معلومه حواست كجاست .......

حلقه ي ظريف تر رو برداشتم و به سمت آرام برگشتم ...... زل زده بود به يه جايي كه نمي دونستم كجاست ..... هيچ چيزي توي نگاهش نبود ...... انگار از هر چيزي خالي بود .....

مي خواستم صداش كنم كه خودش سرش رو برگردوند .......نگاه ماتش باعث شد يه لحظه قلبم بريزه ..... يه لحظه ترسيدم از اون نگاه ...... دستش رو گرفتم توي دستم .... يخ يخ بود ...... صورتش هم از هميشه سفيد تر به نظر مي رسيد ...... حلقه رو كردم توي انگشت دومش .......انگشت دوم دست چپش ......

دوباره سرو صدا به هوا رفت و اين بار نوبت اون بود .....

حلقه رو برداشت ...... بدون اينكه دستم رو بگيره ..... حلقه رو كرد توي انگشتم .......انگار تمام سعي اش رو مي كرد كه دستش به دستم نخوره..... انگار مي خواست يه جسم كثيف رو لمس كنه.... حالم از خودم به هم خورد ..... از اينكه اينقدر نامرد بودم .... از اينكه اين بلا رو سرش آورده بودم..... حسش رو درك مي كردم ..... چون خودم هم تجربه ش كرده بودم ..... همين باعث مي شد بيشتر از خودم بدم بياد .......

حالا نوبت ظرف عسل بود ......

آرام با نفرت نگاهي به ظرف عسل انداخت و زير لب گفت:

_ اين ديگه چه جفنگ بازيه .........

بعد يه لبخند مصنوعي زد و انگشت كوچيكش رو برد توي ظرف عسلي كه خاله جلوش گرفته بود.... دستش رو آورد به سمت دهن من ...... انگشتش خيلي كوچيك بود ..... دهنم رو باز كردم و انگشت كوچيك آرام توي دهنم جا گرفت ..... به يه ثانيه هم نكشيد كه با فشار از دهنم بيرون كشيدش ...............

معلوم نبود اين مراسم مسخره يا به قول آرام جفنگ بازي كي قراره تموم بشه...... انگار توي اين مورد خيلي با هم تفاهم داشتيم ..... هر دومون دوست داشتيم زودتر اين لحظات بگذره و بتونيم يه نفس آسوده بكشيم .......

مهرزاد دوباره داشت ادا در مي آورد ...... مهرنوش و فرنازو تارا دست تو دست هم با موزيك هم خوني مي كردند....... بابا و اقاي شايسته و عمو هم داشتند با هم حرف مي زدندو مي خنديدند.... مامان و خاله و آرزو خانوم ،مادر آرام هم داشتند با ذوق ما رو نگاه مي كردند و كل مي كشيدند......انگار اين وسط از همه آروم تر و بدون احساس تر من و آرام بوديم..........



roman آرامم (2)
roman آرامم (2)
مشاهده ادامه مطلب roman آرامم (2)
تاريخ: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۹:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: leila20.tabib24.com

  رمان"مهرومهتاب"

رمان"مهرومهتاب"

فصل 1

به تسبيح ظريفي كه در دستانم معطل مانده بود،خيره شدم. لبانم به گفتن هيچ ذكري باز نمي شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به ديوار كثيف نمازخانه زل زدم. به غير از من،كسي آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روي هم ريخته شده و رحل هاي قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه كردم،انگار همه چيز اينجا،منتظر بودند. دستم را روي موكت سبز بدرنگي كه حالا پر از لكه هاي كثيف هم شده بود،گذاشتم. زير لب آهسته گفتم:«خدايا،به بزرگي ات قَسَمَت مي دم

....»

نمي دانستم خدا را براي چه قسم ميدهم؟ چه مي خواستم؟ دوباره دهانم را كه خشك و گس شده بود،بستم. به سجده رفتم. پيشاني ام را روي مهر كوچك و شكسته اي كه مقابلم بود،گذاشتم. سردِ سرد بود. گيج و مات بودم. هيچ حرفي نداشتم و ته قلبم مي دانستم كه خدا آنقدر دانا بزرگ است كه نيازي به گفتن من ندارد،خودش مي داند كه چه فكر مي كنم و چه مي خواهم بگويم. نمي دانم چقدر در سجده مانده بودم،كه صدايي مبهم از جا پراندم. صدا مثل دويدن يك عده بود. شايد هم كشيده شدن سريع چيزي روي زمين. هر چه بود صدايي هشدار دهنده بود. انگارفلج شده بودم. دست ها و پاهايم در اختيارم نبود. پايم خواب رفته بود و گزگز مي كرد،با نزديك شدن صدا،با عزمي راسخ بلند شدم. تسبيح سبز و دانه ريزم را محكم در مشتم فشار دادم. كيفم را كه گوشه اي تكيه به ديوار داشت،برداشتم و با شتاب كفش هايم را به پا كردم. بعد،محكم در را به بيرون هل دادم،در با صدايي خشك باز شد و همه چيز جلوي چشمم جان گرفت. راهروي سفيد بي انتها با چراغهاي مهتابي و نيمكتهاي سبز و كوتاهي كه انسان را به آرامش دعوت مي كرد. از انتهاي سالن،صدا نزديك مي شد. تخت چرخداري بود كه عده اي سفيدپوش،با عجله آن را به جلو هل مي دادند،با ديدن تخت كه از دور مي آمد،پاهايم سست شد. درد عجيبي از پشتم شروع شد و به دستهايم دويد. يكي از پرستاران جلوتر دويد و دكمه آسانسور را با عجله و هراس فشار داد. چند بار پشت سرهم اين كار را تكرار كرد. بعد،همزمان با باز شدن در آسانسور،تخت مقابلم قرار گرفت. يكي از پرستاران سرم پلاستيكي را با دستهايش بالا نگه داشته و سه نفر ديگر،تخت را هل مي دادند. چشمانم انگار همه چيز را از پشت مه مي ديد. همه چيز تيره و تار شد،جز پيكر عزيزي كه روي تخت دراز كشيده بود. نگاهش كردم،از شدت درد صورتش بهم پيچيده شده،ماسك اكسيژن مثل ياري جدايي ناپذير به دماغ و دهانش چسبيده بود،دستانش به دو طرف آويزان شده بودند و از شدت تزريق جا به جا كبودي مي زدند. سينۀ نحيفش با زحمت بالا و پايين مي رفت. اما چشــمانش،چشـمان هميشه زيــبا و خندانش،ملتمسانه به من خيره مانده بودند. وقتي نگاهمان درهم گره خورد،انگار همه چيز متوقف شد. لحظه اي تمام سر و صداها پايان پذيرفت و من ماندم و او... زير لب آهسته نام عزيزش را صدا كردم.
دستانش را مي دانم با زحمت،بالا آورد،حلقۀ ساده و نقره اي اش هنوز بر انگشت چهارمش مهمان بود. بعد دستانش را به نشانۀ خداحافظي برايم تكان داد. دوباره صداها بلند شدند و پرستاران با عجله تخت را داخل آسانسور هل دادند. گيج و مات همان جا ايستادم. تسبيح را محكم تر فشار دادم. او را كجا مي بردند؟ تمام بدنم بي حس شده بود. به زحمت چند قدم جلو رفتم و روي نيمكت سبز تا خوردم. چادرسياهم روي زمين مي كشيد. آهسته چادرم را بالا كشيدم. هنوز بلد نبودم درست روي سرم نگهش دارم. به پيرمردي كه از انتهاي راهرو به سمت پله ها مي رفت،خيره ماندم. قامتش خم شده بود و هر قدم را با زحمت بر مي داشت. بعد از هر چند قدم مي ايستاد و تك سرفه اي مي كرد و دوباره راه مي افتاد. در دل پرسيدم: او هم به اين سن مي رسد؟ خودم جواب سوالم را مي دانستم،اما دلم نمي خواست باور كنم. بلند شدم و به سختي ايستادم. پاهايم انگار متعلق به من نبودند،از مغزم فرمان نمي گرفتند. ولي بايد به سمت پله ها مي رفتم. كنار آسانسور،روي تكه كاغذي،تهديدآميز نوشته بودند:«ويژه حمل بيماران» من هم كه بيمار نبودم،پس بايد از پله ها پايين مي رفتم. بوي الكل و داروهاي ضدعفوني گيجم كرده بود. سرانجام به پله ها رسيدم. اما نمي دانستم بايد به كدام طبقه بروم،دوباره به كندي برگشتم و به سمت ميز سنگي پرستار بخش رفتم. پرستار كشيك،دختر كم سن وسالي بود با قد كوتاه و صورت گرد وتپل،همانطور كه داشت چيزي مي نوشت،گفت:بفرماييد

آهسته گفتم:من همراه مريض اتاق 420 هستم،مي خواستم بدونم كجا بردنشون؟
سري تكان داد و جواب داد:طبقه دوم،مراقبتهاي ويژه.
انگار قلبم براي لحظه اي ايستاد.چرا بخش مراقبتهاي ويژه؟ چه اتفاقي در غياب من افتاده بود؟
بدون هيچ حرفي دوباره به سمت پله ها راه افتادم. وقتي به طبقه دوم رسيدم،انگار وارد سرزمين سكوت شده بودم،همه جا ساكت و خلوت بود. روي دري شيشه اي،ضربدر قرمز و بزرگي كشيده و زيرش نوشته بودند:«ورود ممنوع!» حتماً پشت اين در شيشه اي بود. در افكارم غرق شده بودم كه ناگهان در باز شد و دكتر احدي خارج شد. قد بلند وهيكل لاغري داشت. روپوش سفيدش برايش كوتاه بود. صورتش اما آنقدر جدي و خشك بود كه جرات نمي كردي به كوتاهي روپوشش فكر كني. دكتر احدي پزشك معالجش بود. چرا آنقدر قيافه اش درهم است؟ دكتر احدي با ديدن من،اخم هايش را بيشتر در هم كشيد و گفت:شما چرا اينجا هستيد؟...مگه نگفتم بريد خونه استراحت كنيد؟
بي صبرانه گفتم:دكتر،چي شده؟ چرا آورديدش اينجا؟
سري تكان داد و گفت:عفونت پيشرفتۀ دستگاه تنفسي،بافتهاي ريه اش ازبين رفته،نمي تونه درست نفس بكشه،الان باز هم يك دز گشاد كننده ريه بهش تزريق شد،ولي جواب نمي ده. ريه اش رو هم خوابيده...
گيج نگاهش كردم. پرسيدم:يعني چي مي شه؟...
با بدخلقي گفت:هنوز معلوم نيست. ولي...
واين "ولي" همانطور در فضا معلق ماند تا دكتر احدي در انتهاي راهرو ناپديد شد. به اطراف نگاه كردم،كسي نبود.كجا بايد مي رفتم؟ دختر بچه اي در تابلو،انگشتش را به نشانه رعايت سكوت روي دماغش گذاشته بود. اما من احتياجي به اين تابلو نداشتم،خيلي وقت بود حرفي براي گفتن نداشتم. دوباره در شيشه اي باز و پرستاري سفيدپوش خارج شد. چشمانش قرمز بود. انگار گريه كرده باشد. دستانش را عصبي در هم مي پيچاند،داشت به طرف انتهاي راهرو مي رفت. دنبالش رفتم،ملتمسانه گفتم:خانم،حال مريض من چطوره؟...
صدايي گرفته پرسيد:شما همراهش هستيد؟...
با سر تائيد كردم. ايستاد و به طرفم چرخيد. با بغض آشكاري گفت:
-حالشون زياد خوب نيست. با درد و رنج نفس مي كشن،خدا كمكشون كنه.
نگاهش كردم. بدون اينكه سعي كند جلوي گريه اش را بگيرد،به گريه افتاد. دستم را دراز كردم و دستش را گرفتم،با آرامشي كه خودم هم از داشتنش در آن لحظه متعجب بودم،آهسته گفتم:خدا كمكش مي كنه،ناراحت نباش!
پرستار كه از روي پلاك نصب شده به سينه اش،فهميدم اسمش مريم اسدي است،به هق هق افتاده بود. دستش را كشيدم و روي نيمكت نشاندمش،لحظه اي گذشت تا آرام گرفت. ملتمسانه گفتم:ميشه ببينمش؟
سرش را كج كرد و گفت:دكتر ممنوع كرده،مي ترسه دچار عفونت...
بعد انگار متوجه نگاه عاجزانه ام شد. پرسيد:از نزديكانته؟
با سر تائيد كردم. بلند شد و گفت:بيا،ازپشت شيشه ببينش.
قبل از اينكه پشيمان شود،بلند شدم وپشت سرش راه افتادم. پشت پنجرۀ بزرگي ايستاد و گفت:فقط چند دقيقه.
به منظرۀ پشت شيشه خيره شدم. انعكاس صورت خودم در شيشه پيدا بود. انگار دلم نمي خواست پشت شيشه را ببينم،به قيافۀ خودم زل زدم. صورت سپيدي در اواخر دهۀ بيست سالگي،در قاب چادر مشكي نگاهم مي كرد. صورتم لاغر شده بود. لبهايم از نگراني روي هم فشرده شده بودند. چشمان درشت و موربم انگار خودشان را هم باور نداشتند. ابروهايم پر شده بود و مثل زمان دختري ام به هم پيوسته بود. بعد متوجه پشت شيشه شدم. اتاق نيمه تاريك بود اما در همان تاريكي هم مي توانستم دستگاه تنفس مصنوعي را ببينم كه به زحمت بالا و پايين مي رفت. بعد نگاهم را به صورت معصومش دوختم. دست هايش با رنج ملافه ها را مي فشرد. انگار بهوش نبود،چشمان درشت و زيبايش بسته بود. چند لوله در دهان و دماغش بود. از دور خوب نمي ديدم. چشمانم بي اختيار پر از اشك شد. بقيۀ دعايي كه در نمازخانه نيمه تمام مانده بود،به ياد آوردم. آهسته و زير لب گفتم:
-خدايا به بزرگي ات قسمت مي دهم نگذار بيشتر از اين رنج بكشه...
بعد هر چه جسارت در وجودم بود را به كمك طلبيدم و ادامه دادم:
-خدايا حسين رو ببر.

در همان حال،خاطرات دوران دانشجويي ام به ذهنم هجوم آورد.



رمان"مهرومهتاب"
رمان"مهرومهتاب"
مشاهده ادامه مطلب رمان"مهرومهتاب"
تاريخ: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۹:۳۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: leila20.tabib24.com

درباره وبلاگ

اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه
آخرين مطالب
» عكس متحرك سگ Dog
» رمان"مهرومهتاب"
» عكس متحرك سگ Dog
» roman آرامم (2)
» رمان"مهرومهتاب"
» عكس متحرك سگ Dog
» roman به نجابت مهتاب (10)
» عكس متحرك سگ Dog
» roman حس پايدار (23)

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



leila20

leila20

http://leila20.zaminblog.com

اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه

اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه

اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه

اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه

اس ام اس هاي عاشقانه|سرگرمي و تفريحي|داستان هاي عاشقانه|جوك و لطيفه

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

نرم افزار حسابداری دقیق
ژل افزایش دهنده قد
کارتون بلیک و مورتیمر
جارو فندکی ماشین